تبلیغات
nice storys

nice storys
مهم نیست زندگی رو چجوری شروع کنی...مهم اینه که چجوری تمومش کنی.... 
قالب وبلاگ

سلام....خوبین؟من خوبم

این پارت بعدی..

یه چیزی در مورد داستانم....از اون جاییی که امبر دختره ولی خیلیا از جمله خود من تو دختر بودنش شک دارن،من تو داستانم گفتم پسره...تا با ریتم داستانم جور در بیاد.....

حالا بفرمایین ادامه...

رفتم سراغ لب تابم ویه سر داشتم تو خبرا میگشتم که یهو یه چیزی دیدم....

وای...؟؟؟؟رنگم پرید...

باورم نمیشد......ماریا.....خودش بود ....ماریا..... همونی که تا سرحد مرگ ازش میترسیدم....

خبر این جوری بود.....گروه f(x)یه عضو جدید به خودشون اضافه کردن!

باورم نمیشد...

بقیه رو صدا زدم...بیاین بیاین...این ماریاست... باورم نمیشه....

کیو:این همون دخترس که میخواست تو رو بکشه...

جونگ مین یکی زد پس کلشو گفت خفه شو....زبونتو گاز بگیر.....

بیبی: وای f(x)نه!!!

یونگ سنگ:چرا رنگت پرید بیبی؟؟

هیون :آخه این گروه به عنوان گروه مکملمون انتخاب شدن....

من:نه....یعنی مجبوریم ماریا رو ببینیم؟؟؟از بقیه خیلی خوشم میاد ولی ماریا!؟؟

بیبی:یه خبر دیگه هم هست...

جونگ مین:چرا شما دوتا همه ی خبرا رو از ما قایم کردین؟؟

هیون:صبح زود مدیر بهم زنگ زد و گفت ..بیبی هم پیشم بود...

کیو:خبر دیگه چیه؟؟؟

 امبر پسره...ماهم باید یه عضو دختر اضافه کنیم...f(x) هیون:چون تو گروه

جونگ مین:این که کاری نداره....خودمون که یکی رو سراغ داریم...

یونگ سنگ:راس میگیااا... و به من نگاه کردن

من:من؟؟؟منظرتونه؟؟؟؟

بیبی:اره خوب ..تو هم صدات خوبه و هم خوب میرقصی و هم خیلی خیای خوشگلی...

نیشم باز شد و گفتم:وای نظر لطفته...ولی درخواسته زیادیه....من نمیخوام

جونگ مین:نمیخوایی؟؟؟(با نهایت تعجب و صدایی بسیار بلند)

کیو:هوی هوی صداتو...خودتو کنترل کن..

جونگ مین:ببخشید...دوباره قهر نکنیا...

خندیدم و گفتم نه خودت بی جنبه ای نه من..

بیبی:یعنی واقعا نمیخوای یا شوخی میکنی؟

من:شوخیم کجا بود؟؟اصلا دوس ندارم این زندگیه آروممو شلوغ پلوغش کنم...

کیو:آدمه خیلی جالبی هستی...

من:ما اینیم دیگه...

هیون:نمیخوای فکر کنی؟

من:نه!!!!

بلند شدم رفتم تو اتاقم...

اون ور...

یونگ سنگ:حالا چیکار کنیم؟؟خیلی حیفه!

کیو:اگه بیاد تو گروه به خاطر رقص و خوشگلی و صدای خوبش علاوه بر دخترا ،پسرا هم دیوونه گروهمون میشن و در نتیجه...استقبال خیلی زیادی ازمون میشه...

جونگ مین:باید یه کاری بکنیم تا مدیر جو خوشش بیاد ازش و قبولش کنه...

بیبی:اگه صداشو ضبط کنیم و نشونه مدیر بدیم چی؟؟

کیو:فکر خوبیه ولی حالا دیگه اصلا واسمون نمی خونه

جونگ مین:وقتی میره حموم تو حموم همیشه شعر میخونه..

هیون:پس در کمین باشیم...

پس فردا داشتم از خونه میرفتم بیرون که دم در مدیرجو منو گرفت و برد تو ماشین و برد دفترش...

من:مدیر اتفاقی افتاده که منو اوردین اینجا؟؟

مدیر:اره....ببینم یورین..اینو گوش کن...

گوش که دادم دیدم صدای خودمه؟؟این همون شعریه که دیروز تو حموم میخوندم....

من:این....اینو...از کجا اوردین؟؟؟

مدیر جو:پسرا ضبطش کردن...واقعا صدات خوبه...تصمیم دارم به پیشنهادشون عمل کنم...

من:پیشنهادشون؟؟؟

مدیر جو:خبر که داری؟به خاطر امبر ما هم باید یه عضو دختره دیگه اضافه کنیم....به پیشنهاد پسرا من میخوام تو رو عضو گروه کنم چون هم همخونشونی هم خوب میشناسیشون هم خوب میشناسنت...

من:واقعا نظر لطفتونه ولی من نمیخوام....نمیخوام این زندگیه آرومی که دارمو از دست بدم... نمیخوام وقتی میخوام برم بیرون بترسم....

مدیر جو:چی؟؟یعنی واقعا نمیخوای مشهور بشی؟فکر نمیکنی با مشهمر شدنت ممکنه خانوادت پیدا کنن؟

یه لحظه به فکر افتادم...یعنی واقعا ممکنه که با مشهور شدنم منو پیدا کنن؟؟؟تازه اگه یکی بیاد بگه ما پدر مادرتیم واقعا خودشونن؟؟؟میتونم بهشون اعتماد کنم؟؟

من:مدیر جو به ایم فکر نکرده بودم اگه میشه اجازه بدین فکر کنم و بهتون خبر بدم....

مدیر :باشه ... فقط تا آخر هفته بعد خبر بده...

من: مطمئن باشین...اگه امر دیگه ای ندارین من برم....

مدیر:نه...بفرما..راحت باش

وقتی از دفتر مدیر بیرون اومدم...شدید تو فکر بودم...اصلا نمی دونستم باید چیکار کنم...

نگاه که کردم ئیئم چراغ عابر پیاده سبزه... از خیابون رد شدم...وسط خیابون که بودم سرمو که بر گردوندم دیدم یه ماشین با سرعت داره میاد طرفم...خشکم زده بود...از تو شیشه نگاه کردم ...احساس کردم اونی که تو ماشینه رو میشناسم...ماشین به فاصلی یک متری ازم بود...چشمامو بستم

یهو یکی دستمو گرفت و کشید طرف خودش...

از شدت کشیدن افتادم رو زمین و دستم به آسفالت کشیده شد و زخمی شد....زوق زوق میکرد دستم....

سرمو که بر گردوندم....بازم خودش بود...ماریا...با یه گوز خند نگام میکرد...چرا این وارد زندگی من شده بود؟؟؟یعنی باز میخواست منو بکشه؟؟؟

 اون آقاهه که دستمو کشید بهم گفت خانوم حالتون خوبه؟؟

نگاش کردم..اره خوبم ممنون..

صدای کشیده شدن لاستیک ماشین رو آسفالت خیابون اومد...رفت...

یه نفس راحتی کشیدم و بلند شدم...

به چند نفری که دورم جمع شده بودن نگاه کردم...یه دفعه یه خانومی اومد جلو و گفت :وای زخمی شدین باید بریم بیمارستان...

من:نه ممنون خوبم...

یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه...

جلو در...

بیبی:یورین؟؟این چی وضعیه؟؟؟

من:ششش...ساکت باش مگه چیزی شده؟؟

 بیبی:آره سر تا پات خاکیه و دستت هم زخمی...چی شده؟

من:بریم داخل تا بهت بگم البته بی سرصدا...

رفتم تو اتاقم و رفت و با جعبه کمکهای اولیه برگشت...

دستمو گرفت و گفت:تا من پانسمانش میکنم تو بگو چی شده...

جریانو واسش تعریف کردم

بیبی:باید یه فکری به حالش بکنیم ...این که نمیشه...

من:از قضا تو گروه مکمل شما هم هست...این بدتر...

بیبی:شاید با این کاراش میخواد تورو به یه مبارزه دعوت کنه؟؟

من:چرا مبارزه؟؟؟

بیبی:اگه ازش بترسی اون برنده ست...پس تو باید خودتو قوی کنی...

من:آخه تو که منو میشناسی؟؟؟چجوری؟خیلی سخته واسه من..

بیبی:اگه فقط بتونی وقتی بلایی سرت میاره جلو اشکتو بگیری و تحمل کنی بقیه کاراشو ما میتونیم انجام بدیم...این جوری دیگه کاری به کارت نداره..

من:یعنی هر بلایی که سرم اورد شما از طرف من بلا بر سرش نازل کنین؟خیلی خوبه اینجوری...

بیبی:پس باید بیای تو گروه تا راحت تر بتونیم نقشمونو عملی کنیم...

من:اخ..قرار بود در این باره فکر کنماا.حالا فکر میکنم و بهتون خبر میدم...

از اون طرف وقتی من از دفتر مدیر میام بیرون...

هیون:الو

مدیر:الو هیون...ببین چی میگم ..من بهش گفتم که با مشهور شدنش این شانس براش پیش میاد که خوانوادش میتونن پیداش کنن...حالا شما هم از اون طرف روش کار کنین...

هیون:باشه مدیر حتما..ممنون از کمکتون...

مدیر:ولی خودمونیم ..با اومدنش اعتبار شماها هم خیلی میره بالا چون خیلی تکه...

هیون:آره ماهم همین نظرو داریم...ممنون...خداحافظ

مدیر:خداحافظ

هیون:بچه ها شنیدین که؟؟باید روش کار کنیم...

کیو:باشه..همین که اومد باهاش حرف میزنیم

حالا این ور...

هر چی فکر میکردم به نتیجه نمیرسیدم...

خوب بود یا بد؟؟؟

خوب بود چون این شانسو بدست میاوردم که خانوادم پیدام کنن و حال ماریا رو بگیرم...

بد بود چون ممکن بود خانوادم به خاطر این کاری که کردم سرزنشم کنن...بالاخره من نمیدونستم چه جور خونواده ای دارم؟؟و این که زندگیه آروممو از دست میدادم...

مونده بودم توش؟؟؟

جونگ مین اومد دم در اتاقم و گفت:یورین از دست ما ناراحت نیستی؟؟

من:چرا ...خیلیم ناراحتم...چرا بی اجازه صدای مردمو ضبط میکنین؟؟

جونگ مین:پیشنهاده کیو بود....

من:تو هم همیشه بدبخت تر از کیو گیرت نمیاد که گناهتو بندازی گردنش....

جونگ مین خندید و گفت:اِاِاِاِ فهمیدی؟؟؟

من:خر خودتی...

جونگ مین:بیا پایین کارت داریم..

من:چیه ؟میخواین باز ارشادم کنین؟؟؟

جونگ مین:نه میخوایم به جهنم هدایتت کنیم...وقتی اوپا بهت میگه بیا پایین یه دختره خوب بهش گوش میده و بی چون و چرا میاد پایین...

من: گم شو...از کی تا حالا اوپا شدی؟

جونگ مین:یورینم...تو رو خدا منو اوپا صدا بزن...خیلی دوس دارم صدام بزنی...

من:برو بابا...همینم کمه...

جونگ مین:یه بار ...تورو خدا...اِم...اِم...؟؟؟؟

همچین با یه التماس نگاه میکرد که انگار یه پسر بچه 4 ساله جاشو باهاش عوض کرده...

احساس کردم دلم لرزید....چرا این جوری شد؟؟؟یعنی...من..؟؟نه... امکان نداره که از جونگ مین خوشم اومده باشه....

جونگ مین:بگو دیگه...

من:مممم؟؟

صدام میلرزید...سرخ شده بودم...

جونگ مین:بگوووووو....

 من:باشه بابا...اوپا...پاشو بریم...احساس کردم اگه یه دقیقه دیگه اونجا میموندم دیوونه میشدم.....

یه جفتک زد و پرید هوا...هورااااااا

وقتی رفتم پایین یه 2ساعت واسم سخنرانی کردن...ولی من تصمیمو گرفته بودم...

من:باشه میام...فقط...میدونین که دارم حسابی از دست ماریا میکشم....نمیخوام تنها باشم...اگه باهام میمونین قبول میکنم....

یونگ سنگ:باشه مطمئن باش ما تا اخرش پشتتیم....

فرداش با مدیر صحبت کردم و رضایتم و اعلام کردم...بهم گفت باید برم اونجا و باهاش قرار داد ببندم...

رفتم و قرار دادمو امضا کردم...موقع رفتن بهم گفت...

یه جشن داریم برا معرفی تو و عضو جدید اونا به مردم f(x) آخر هفته گروه

دوس دارم اونجا بدرخشی...با خانوم چویی طراح لباسمون در میون بذار تا کمکت کنه...

من:باشه ...حتما... فقط اونجا خبر نگار ها هم میان؟

مدیر:نه این فقط یه جشن بین همه ی گروه های خاننده ست که وقتی یکی به یه گروهی اضافه میشه این جشنو میگیرن...

من:باشه...سعی میکنم بهترین باشم...

روز جشن فرا  رسید...

به کمک خانوم چویی یه دست لباس شب به رنگ سیاه که تا بالای زانوم بود و آستین حلقه ای و دامنش یه کوچولو چین داشت....

با این که خیلی ساده بود ولی به قول خانوم چویی رنگ سیاه با پوست سفیدم همخونی زیادی داشت...

موهامو هم بالای سرم جمع کردم و با یه کفش پاشنه بلند که بنداش دور پام میپیچید و تا زیر زانوم بالا میومد...

مهمونی تو یه هتل برگذار میشد...

وقتی با پسرا از ماشین پیاده شدم..جونگ مین بازوشو اورد جلو و گفت:افتخار میدین بانوی من؟؟

نگاش کردم....یه کت شلوار سیاهه خیلی خوش دوخت بایه پیرهنه بنفشه روشن و یه کراوات که از پیرهنش تیره تر بود پوشیده بود.....خیلی خوش تیپ بود...مثل شاهزاده ی تو قصه ها....باز دلم لرزید....

گفتم:البته...و بازوشو گرفتم...از گرفتن بازوش یه گرمای مطبوعی زیر پوستم احساس کردم...

وقتی درو باز کردن یه موجی از هوای خونک که مخلوط با بوی انواع و اقسام ادکلن بود به صورتم خورد مه باعث شد استرسم بیشتر بشه...

محکم دست جونگ مینو گرفتم ...

جونگ مین:چیه؟استرس گرفتی؟؟

من:اره دارم میمیرم...مخصوصا که همه دارن اینجوری نگام میکنن...

جونگ مین:اولش اینجوریه...الان همه دارن تو دلشون به زیباییه تو حسودی میکنن...مخصوصا دخترا... آخه با وجود تو اینجا کار کاسبیه بقیه دخترا کساده...

من: هیچ بقالی نمیگه ماسته من ترشه....تو فقظ از من تعریف کن...

جونگ مین:شرط میبندی؟؟از همین الان که نشستی یکی یکی میان ازت درخواست رقص میکنن...با هیچ کدوم نمیرقصیااااا ...فقط با خودم...

از حسودیش خندم گرفت....

جونگ مین:نخند...زشته...فقط واسه خودم بخند...

یه هو چشم به ماریا افتاد....لزریدم...

جونگ مین فهمید و گفت:نه...نباید خودتو ببازی...چی گفتیم بهت؟؟اگه با نفرت نگات کرد با نفرت نگاش کن....نذار بفهمه ازش میترسی...

من:باشه...

 

 

 

 

بای بای تا بعد.......نظررررررررر

 




طبقه بندی: عشق پاک،
[ شنبه 30 مهر 1390 ] [ 09:13 ب.ظ ] [ flor ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلاااامممم....اینجا داستانستانه!!!
خوش اومدین امیدوارم خوش بگذره....نظرات و انتقادات و پیشنهادات هم پذیرفته میشود..
تو رو خدا بنظرین ... نمی بخشم کسیو که داستانمو بخونه و نظر نده....
گلبونتون برم من...
بخوشید
نویسندگان
نظر سنجی
??who's the Best female leader/بهترین لیدر دختر از نظر شما کیه؟؟











آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
چت باکس



فروش بک لینکطراحی سایتعکس