تبلیغات
nice storys

nice storys
مهم نیست زندگی رو چجوری شروع کنی...مهم اینه که چجوری تمومش کنی.... 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااااااااممممممممممم

من امروز خیلی خوشحالمممممم....

گواهیناممو گرفتمممم.....هوراااااااااااااااااا

خیلی خوب بود...

پارت بعدی رو گذاشتم اگه تونستم فرداهم بعدی رو میذارم...این میشه شیرینی برا شماا

بفر مایین ادامهه....

یه یهو چشمم به ماریا افتاد....لزریدم...

جونگ مین فهمید و گفت:نه...نباید خودتو ببازی...چی گفتیم بهت؟؟اگه با نفرت نگات کرد با نفرت نگاش کن....نذار بفهمه ازش میترسی...

من:باشه...

با پسرا رفتم ... منو به همه معرفی میکردن ....

وقتی به گروه f(x) رسیدیم

امبردستشو به طرفم دراز کرد و دستمو گرفت و گفت: اصلا فکر نمیکردم به این زیبایی باشین...بسیار زیباتر از انتظارم...

من:ممنون

امبر:چند سالتونه؟؟یه ذره اگه خیلی دقت کنیم لهجه دارین...

من:20 سالمه و آمریکا به دنیا اومدم واسه همین...

جونگ مین:مگه کف دستت چسب زدی که دستشو ول نمی کنی؟؟؟اگه دستشو ول کنی در که نمیره!!!

من:مگه کش شلوارم که در برم؟؟درست حرف بزن...

امبر دستشو کشید بیرون و گفت معذرت میخوام...محصور زیبایی شما شدم...

من:ممنون...خیلی ازش بدم اومد...از همچین آدمایی که اینقدر رک در مورد زیبایی حرف میزنن خوشم نمیاد...

ویکتوریا:واقعا خوشحالم از دیدنت و دستمو گرفت...

کریستال و سولی و لونا هم گفتن خوشحالن...

واما ماریا:از دیدار مجددت خوشحالم وخوشحالم که عضو گروه مکمل ما شدی...

سولی:مگه میشناسیش؟؟

ماریا:البته تو یه کلاس زبان کره ای میخوندیم...

کریستال:وای چه جالب 2تا هم کلاسی عضو جدید گروه های مکمل...

من:آره خیلی جالبه...و تو چشمای ماریا نگاه کردم...انگار انتظار نداشت که این جوری زل بزنم تو چشماش....

وقتی رفتم اون ور یکی یکی همون طور که جونگ مین گفته بود اومدن سراغم...

به همه گفتم نه...نه اونقدر حوصله داشتم و نه این که دوس داشتم به جز جونگ مین با کس دیگه برقصم....

از بی کاری نشستم بقیه رو دید بزنم....

 میرقصید...snsd بیبی داشت با یکی از دخترای

هیون و کیو هم داشتن با چند نفر حرف میزدن...

ولی خبری از یونگ سنگ نبود...هر چی دنبالش گشتم تو سالن نبود...با خودم گفتم حتما رفته بیرون...

جونگ مین:به چی فکر میکنی؟؟

من:دارم دید میزنم ببینم کی داره چیکار میکنه...

جونگ مین:مگه تو مفتش محلی؟؟؟

من:نه ..من دستگاه فضول سنجم...

جونگ مین: وای که چه زبونی داری...باید زنگ بزنم بیان از شهر داری نصف زبونتو ببرن...

من:متاسفم ولی این کار جزء وظایف اونا نیست....

جونگ مین:چرا؟؟

من:چون من دفعه ی قبل که زنگ زدم بیان نصف زبون تو رو ببرن گفتن وظیفه ی ما نیست و باید زنگ بزنین کشتار گاه..!!!!

جونگ مین: پاشو پاشو بریم برقصیم که هیچکی از پس زبون تو برنمیاد...مثل پیرزنا اینجا نشستی!!!!

من:من که میخواستم برم تو هر کی که میومد یه نیشگون ازم میگرفتی که نرم...

جونگ مین:من؟؟؟؟کی؟؟؟؟

من:یکی میزنم تو سرتااااا

خندید و گفت باشه بریم...

بلند شدیم و رفتیم رقصیدیم...آهنگ که تموم شد رفتیم سر جامون نشستیم که ماریا با امبر اومدن سراغمون..

ماریا: جونگ مین شی افتخار میدین؟؟

جونگ مین که نمی دونست چیکار کنه نگام کرد...آخه خیلی عجیبه که یه دختر پیشنهاد رقص بده..!!!!!!

ماریا:انگار دوس ندارین...ولی میتونین برای حفظ ظاهر هم که شده همراهیم کنین چون ممکنه بگن از اول راه باهم سازگار نیستیم...بالاخره ما مسیر مشترکی داریم...

جونگ مین:باشه...

امبر:در این صورت من هم یورین خانومو همراهی میکنم...

من:ممنون ولی تصمیم برای رقص ندارم...

امبر:نباید با جفتتون این کارو بکنین و دلشو بشکونین...

من:جفت؟؟؟

امبر:بله...مسلما چون شما تنها عضو دختر از گروهتون و منم تنها عضو پسر از گروهمون هستم پس در تمامی جاها و شعر ها جفت همیم...

یه لبخند زورکی زدم که بیشتر به کج دهنی شبیه بود...

من:باشه... تا از اول راه سر ناسازگاری نذاشته باشم...

داشتیم میرقصیدیم که گارسون اومد و اعلام کرد که وقت شامه..منم از خدا خواسته امبرو ول کردم و رفتم پیش کیو...

من:کیو...یونگ سنگ کجاست؟؟از اول مراسم پیداش نیست...

کیو:نمی دونم خبر ندارم...بیا بریم برا خودمون شام بکشیم...

رفتیم باهم شام کشیدیم و پشت یک میز نشستیم...

کیو:وای نوشیدنی یادمون رفت...تو اینجا باش تا برم بیارم

من:باشه..

کیو که رفت یهو سرو کله ی ماریا پیداشد...اومد کنارم نشستو دستشو انداخت دور گردنم...

ماریا:خوب خوب خوب...میبینم که اینجا هم داری همه رو به خودت جذب میکنی؟؟ولی زیاد خوشحال نباش...چون زیاد زنده نیستی...

من:ممنون از نظر لطفت...ولی فکر نمی کنی داری از حد خودت فراتر پا میذازی؟؟مگه تو کی هستی که داری میگی من کی میمیرم و کی نمیمیرم؟؟

ماریا:انگار هنوز متوجه نشدی که من کیم؟؟؟من همونیم که کاری کرد که  f (x)ss501و  با هم مکمل بشن... 

 من:ممنون ازت چون با این کارت باعث شدی من موفق بشم و به یه خواننده تبدیل شم...

ماریا از خشم دندوناشو روی هم فشارداد ...دستش که دور گردنم بود رو تنگ تر کرد و گفت:امروز خیلی بلبل زبون شدی؟؟ولی اشکال نداره..اینجوری کیفش بیشتره..ولی اینو بدون که زجر کشت میکنم...عشقتو ازت میگیرم...مثل خودت..مطمئن باش...

رفت...نفس راحتی کشیدمو با خودم گفتم...این دیگه چه جونوریه؟؟مردم از بس خودمو کنترل کردم که نزنم زیر گریه...یعنی واقعا عشقمو ازم میگیره؟؟شاید فهمیده بود که جونگ مینو دوس دارم که اومد بهش پیشنهاد داد؟؟ولی از کجا؟؟من که خیلی خودمو کنترل میکنم که هیچکی حتی خود جونگ مین هم نفهمه...از اون لحظه دیگه حواسم به جشن نبود جسمم اون جا بود ولی فکرم جای دیگه...صبر نداشتم که این مراسم لعنتی تموم بشه که خدارو شکر زود تمدم شد...

تو ماشین: هیون:یورین؟حواست کجاست؟ انگار تو فکری...

من:مممم؟؟ نه هیچی نیست...

جونگ مین:دیدم که ماریا اومد پیشت...چیزی بهت گفت؟؟

من:نه ..هر چی گفت جوابشو دادم...

تمام شبو داشتم به این مسئله فکر میکردم...دم دمای صبح بود که دیگه خوابم برد...

از اون شب به بعد احساس میکردم یونگ سنگ تو خودشه...همیشه تو اتاقش بود...

رفتم پپیش هیون و بیبی و بهشون گفتم:نمیدونین یونگ سنگ چشه؟؟همش تو همه؟؟

هیون:نمی دونم منم هر چی بهش میگم باهام حرف بزن تا سبک شی هیچی نمیگه...

بیبی:عادت بدی که داره اینه که از هرچی که ناراحته تو خودش میریزه...

حالا یعنی یونگ سنگ چشه؟؟؟

 این هم از این پارت...سعی میکنم فردا بذام ...تاBye  hi




طبقه بندی: عشق پاک،
[ جمعه 6 آبان 1390 ] [ 12:34 ق.ظ ] [ flor ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلاااامممم....اینجا داستانستانه!!!
خوش اومدین امیدوارم خوش بگذره....نظرات و انتقادات و پیشنهادات هم پذیرفته میشود..
تو رو خدا بنظرین ... نمی بخشم کسیو که داستانمو بخونه و نظر نده....
گلبونتون برم من...
بخوشید
نویسندگان
نظر سنجی
??who's the Best female leader/بهترین لیدر دختر از نظر شما کیه؟؟











آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
چت باکس



فروش بک لینکطراحی سایتعکس