تبلیغات
nice storys

nice storys
مهم نیست زندگی رو چجوری شروع کنی...مهم اینه که چجوری تمومش کنی.... 
قالب وبلاگ

سلام

این اولین قسمت داستانمه

امیدوارم خوشتون بیاد .... نظر فراموش نشهههههه

حالا بدویین ادامه

چشمامو که باز کردم همه جا سفید بود..و یه ماسک اکسیژن رو دهنم و چندتا دم و دستگاه دور و برم..داشتم فکر می کردم که کجام که یهو در باز شد و چند نفر اومدن داخل...

یکیشون که از بقیه مسن تر بود اومد بالا سرم و یه چیزایی گفت!!نفهمیدم داره چی میگه؟؟؟ انگار به یه زبون دیگه ای بود؟

سرم به شدت درد میکرد می خواستم بهش بگم ولی هر چی به خودم فشار اوردم نتونستم!انگار به دهنم یه قفل بزرگ زده بودن...

من کیم؟ کجام؟اینا کین؟اینجا چیکار می کنم؟اینا سوالاتی بودن که تند تند تو ذهنم میومدن ولی نمیتونستم به هیچکدومشون جواب بدم...

گریم گرفته بود یهو زدم زیر گریه اون آقاهه دست پاچه شد و یه چیزایی گفت که یه دفعه نفهمیدم چی شد و خوابم برد..

دوباره که چشماموباز کردم دیدم اون آقاهه و 5نفر دیگه بالا سرم هستن.بازم حرف میزدن و هی منو نگاه می کردن انگاری ازم سوال میپرسیدن ولی من نمی دونستم...

یه هفته به همین صورت گذشت تا این که یه روز پرستار اومد تو اتاقمو کمکم کرد لباسمو عوض کنم .نمی دو نستم چه خبره؟؟؟

اون 5تا پسر خوشگل اومدن تو ومنو با خودشون بردن تو ماشین...نمی دونستم قراره کجا برم؟اونا کین؟یا چرا بهشون اعتماد کردم؟شاید دلیلش چشمای روشنشون بود که من پیششون احساس امنیت می کردم

به یه خونه خیلی بزرگ رسیدیم حیاطش مثل باغ بود و یه راه ماشین رو تا جلوی خونه داشت.وقتی از در ورودی رفتم تو سرم سوت کشید انقد خوشگل بود که نگو طبقه پایین حال پذیرایی و آشپز خونه و 4تا اتاق بود که مثل اتاق کار بود طبقه دوم هم 6تا اتاق خواب بود...

یکی از پسرا دستمو گرفت و منو برد تو یه اتاق با کارا و حرکاتش میتونستم بفهمم که منظورش اینه اونجا اتاق منه.

دیوارای اتاقم به رنگ سبز چمنی و وسایل اتاق هم باهاش مچ بود.

2ماه گذشت...در طول این 2ماه نه از اتاق میومدم بیرون نه غذای درست حسابی میخوردم یعنی به طور کامل افسرده شده بودم...

تمام فکر و ذکرم این بود که من کیم و اینجا چیکار میکنم؟؟؟

یه روز بلند شدم و با خودم فکر کردم این راهش نیست!! باید بدونم؟؟؟

بلند شدم رفتم حموم و یه تاپ قرمز و دامن کوتاه سفید پوشیدم و رفتم بیرون.. از پله ها که میومدم پایین یکی از پسرا در حالی که حرف میزد میومد بالا...

یهو منو دید! ساکت شد!خشکش زده بود!فقط نگام میکرد! از این حالتش بقیه هم نگاه کردن..اومد جلو دستمو گرفت و منو برد پایین رو مبل نشوند..نشست جلومو زل زد بهم ..یکی دیگه محکم زد پس گردنش .افتادن دنباله هم و رفتن

یکی دیگه اومد جلومو حرف زد...فایده نداشت...بلند شدم رفتم از رو میز یه کاغذ و خودکار بر داشتم و نوشتم:I don’t know what you say??(نمیدونم چی میگی؟)

یهو داد زد(به انگلیسی) :خوب بگو انگلیسی بلدی........

 

فقط تا اینجا تایپ کرده بودم ببخشید کم بود بای بای 

 نظر فراموش نشه




طبقه بندی: عشق پاک،
[ یکشنبه 3 مهر 1390 ] [ 08:11 ب.ظ ] [ flor ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلاااامممم....اینجا داستانستانه!!!
خوش اومدین امیدوارم خوش بگذره....نظرات و انتقادات و پیشنهادات هم پذیرفته میشود..
تو رو خدا بنظرین ... نمی بخشم کسیو که داستانمو بخونه و نظر نده....
گلبونتون برم من...
بخوشید
نویسندگان
نظر سنجی
??who's the Best female leader/بهترین لیدر دختر از نظر شما کیه؟؟











آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
چت باکس



فروش بک لینکطراحی سایتعکس