تبلیغات
nice storys

nice storys
مهم نیست زندگی رو چجوری شروع کنی...مهم اینه که چجوری تمومش کنی.... 
قالب وبلاگ

سیلوووممم

خوبین؟؟خوبم...

اومدم با پارت بعدی...

بوووووووسسس همههه

راستی از خاطره جونمم به استقبالین...

من:یه چند روز بهشون به محلی کنم خوب میشن...

جنی خندید و گفت: چه کلکی تو...خوبه اگه میدونی با بی محلی خوب میشن...

خندیدم و گفتم:ما اینیم دیگه...

جنی میخواست تعهده رو پاره کنه...

من:نه پارش نکن ...ممکنه یه روز به درد بخوره...

تو این 2 روز اصلا محلشونو نذاشتم...مخصوصا یونگ سنگ...

یونگ سنگ:یورین...من چیکار کنم که منو ببخشی؟؟

جونگ مین:اصلا کار تو قابل بخشش نیست...

من:ببخشید زبون...من مگه به شما اجازه دادم که حرف بزنی؟؟

جونگ مین:من که آرزومه زبون تو باشم...دیگه همیشه ،همه جا باهاتم...

من:نکنه میخوای مثل جوجه اردک زشت همه جا دنبالم بیای؟؟نه نمیخوام...اگه بیای دیگه کسی منو تحویل نمیگیره میگن یه آدم زشتو دنبال خودت راه انداختی...

بیبی:راس میگه...خودم هر جا خواستی باهات میام...

جونگ مین:اهه اهه اینو باش...اگه من بیام که تو اصلا پیدا نمیشی؟؟از بس نور من همه جا رو فرا میگیره...

من:آخی کرم شب تاب ... یه وقت لامپت نسوزه...؟؟؟

همون لحظه مدیر جو اومد تو خونه...

سلام برپرنور ترین ستاره های کره...

جونگ مین:بیا...مدیر هم میدونه که من پر نور تریم ستارم...

مدیرجو: نه گل پسر فعلا یورین ستارست...

همه زدیم زیر خنده....

من:جونگ مین...الهی فدام شی...دیگه از این مزه ها بریزی ممکنه مزت تموم بشه...

جونگ مین دمشو جمع کرد و گفت:من اصلا با همه قهرم...

بلند شد بره بیرون که پاش به لبه مبل گیر کرد و نزدیک بود بیوفته...

انقدر خندیدیم که اشک از چشامون اومد پایین....

مدیر در حالی که به سختی خندشو کنترل میکرد:بسه مزه ریختن... 4شنبه کنفرانس مطبوعاتی واسه معرفیت داریم...

من:همین 4شنبه...

بیبی:چرا ناراحت شدی؟؟

من:آخه اصلا انتظارشو نداشتم که به این زودی راحتیمو از دست بدم...

هیون:دیرو زود داشت ولی سوخت و سوز نداشت...باید معرفی میشدی دیگه...

من: (با نارا حتی):باشه...من آمادم...

مدیر جو...فردا عصر برو پیش خانوم چویی تا لباستو انتخاب کنین با هم...

من:باشه حتما..

تمام شبو داشتم به این مسئله فکر میکردم...یعنی بعد از مشهور شدنم چی میشد؟؟مجبور بودم وقتی میخوام برم بیرون مثل بقیه خودمو مخفی کنم؟؟

صبح که شد با خودم گفتم...این آخرین روز راحتیمه...پس باید جشن بگیرم...

لباسمو عوض کردم...یه بلوز آبی و شلوار سورمه ای پوشیدم و پالتوی جدیدمو که نهال به خاطر عضو ss501 شدن بهم داده بود و پوشیدم...

 وقتی از اتاقم اومدم بیرون...

کیو یه سوت زد و گفت:کجا تشریف می برین خانوم؟؟

خندیدم و با یه عشوه گفتم:میخوام آخرین روز آزادیمو جشن بگیرم...

یونگ سنگ:همچین میگه آزادی انگار میخوایم ببریمش تو یه غار زندانیش کنیم...

من:همچین هم با غار فرق نداره...خوب حالا بین این 5تا پسر خوش تیپ کی با من میاد بریم بیرون خوش بگذرونیم؟؟؟

هیون:من که با جنی قرار دارم...

یونگ سنگ:منم باید برم حرکات رقصمو تمرین کنم..هنوز خیلی مونده تا فوول بشم...

کیو:منم...یه کاری دارم...

بیبی:منم از رادیو زنگ زدن گفتن بیا...

جونگ مین:منم اگه بیام تو پیدا نمیشی...

من:یعنی دلتون میاد خودم تنها برم؟؟؟

بیبی:الهی قربونت برم...اگه عصر بریم میتونم ولی الان نه...

من:عصر باید برم پیش خانوم چویی...

جونگ مین:انگار فقط من واسه همراهیت موندم...وایسا تا برم آماده بشم...و بدو رفت بالا...

 من: مگه من  okدادم که بیا؟؟

یونگ سنگ...وقتی گفت میام یعنی میام...منتظرش بمون تا بیاد...

وقتی اومد پایین تیپ اسپورت آبی زده بود...

کیو:حالا چرا ست کردین لباساتونو باهم؟؟

من:من که آبی بودم...از این بپرس...

جونگ مین:میخواستم فضول بشناسم که شناختم...

من: کیو جون این جونگ مین ادب مدب نداره...ولش کن ...

جونگ مین:بر میگردما...

من:ااااا مثل دخترا ناز میکنه...بیا دیگه دیر شد...

رفتیم بیرون...

جونگ مین:وایسا ماشینمو از پارکینگ بیارم بیرون...

من:نه میخوام با اتوبوس برم...

جونگ مین:واسه من دردسر میشه...

من:آخه تو که خودتو مخفی کردی آی کیو...با این کلاه و عینک و شال گردن هیچکی نمیشناسدت...نگران نباش..

من:اول کجا بریم؟؟

جونگ مین:اگه بذاری من همه جا میبرمت ...فقط هر جا من میگم بیا...باشه؟؟

من:باشه ...یه امروزو عقلمو میدم دست تو...

جونگ مین:نگران نباش..قول میدم بهت خوش بگذره...اول میریم پارک شهر...

من:شهر بازی که اول صبحی تعطیله...

جونگ مین:نه تعطیل نیست...الان شلوغ نیست...واسه خودمون بهتره...

من:باشه بریم...امیدوارم زنده برگردم خونه...

وقتی رفتیم...

جونگ مین دستمو گرفت و گفت بیا بریم سوار اون بشیم...

نگاه کردم...نوشته بود سقوط آزاد...بایه طناب از بالا مینداختنت پایین و تو هوا معلق نگهت میداشتن تا سقوط آزادو تجربه کنی...

من:نه ...میسی...هنوز جوونم...1000تا آرزو دارم...

جونگ مین:نترس ... من باهاتم...دستتو میگیرم...خیلی حال میده...

من:نه...نمیخوام...میترسم..

دستمو گرفت و کشید دنبال خودش...به زور طنابو به کمرم وصل کرد...هی میگفت نمیذارم این لذتو از دست بدی...

من:تو رو خدا...دارم میمیرم از ترس...

منو برد لبه پرتگاه...نگاه کردم ارتفاعش بیشتر از 130 متر بود...

من:ارتفاعش چقدره؟؟

جونگ مین:150 متر...

من:من از ارتفاع میترسم...

جونگ مین:چشاتو ببند...قول میدم دستتو ول نکنم...به من اعتماد کن...

من:داری زجرم میدی...

جونگ مین:منم دفعه اول مثل تو بودم...ولی حالا همش میخوام بیام اینجا...انرژی میگیره آدم...حالا...1...2....3....

دستمو کشید و با خودش پروند پایین

جیغ زدم و چشامو محکم بستم و دست جونگ مینو محکم گرفتم...

من جیغ میزدم و جونگ مین فریاد خوشحالی...یورین چشاتو باز کن ببین چه کیفی میده...

لحظه به لحظه میرفتیم پایین که یه دفعه وایسادیم...

جونگ مین:تو رو خدا چشاتو باز کن...خیلی خوبه...

داشتم میلرزیدم از ترس...

جونگ مین: باز کن..

آروم چشامو باز کردم...حق با جونگ مین بود...از اون ارتفاع آویزون بودن خیلی کیف داشت...86 متری زمین بودین...زیر پامون رود و درخت بود...خیلی خوشگل بود...ساختمونای شهر از اینجا خیلی کوچیک بودند...

من:وااااااااایییییی خدای من....خیلی خوشگله....

جونگ مین:نگفتم؟؟؟کیف میکنی نه؟؟؟

من:اره...خیلی باحاله...

جونگ مین :میخوای باحالتر شه؟؟

من:اره...

جونگ مین:تو تا وقتی میوفتادیم چشاتو بسته بودی...الان خودتو تاب بده یه کوچولوشو حس میکنی...

خودمو تاب دادم....پشت سرم کوه بود...حالا فهمیدم...پارکو روی کوه درست کرده بودن...خدایا...از کجا به فکرشون رسیده بود این کارو؟؟؟

جونگ مین:وقتمون تموم شده..الان میکشنمون بالا...

من:به این زودی؟؟؟

جونگ مین:کجاش زوده؟؟الان 20دقیقست که آویزونیم...

من:20 دقیقه شد؟؟

جونگ مین:اره تو که همش یا چشاتو بسته بودی ...یا محو تماشا بودی...

من:حیف...کاشکی اصلا نمیبستم چشمامو...

وقتی رفتیم بالا ...

جونگ مین:بیا بریم سوار اون یکی...

من:باز چی؟؟

جونگ مین:این یکی هم مثل سقوط آزاد خیلی کیف میده...

رفتم باهاش...این یکی یه وسیله ای بود که هم دور خودش میچرخید و خم میشد و میرفت بالا...این یکی هم خیلی میرفت بالا....

من:این که سرم گیج میره...

جونگ مین: ولی خیلی کیف میده...

من:باشه...این دفعه هم بهت اعتماد میکنم...

رفتیم سوار شدیم...

وای وای وای ...سرم خیلی گیج میرفت... خیلی کیف داد... ولی اون یکی بیشتر...

جونگ مین:بیا بریم یه چیزی بخوریم که دارم میمیرم از گشنگی...

ساعتو نگاه کردم 10:30 بود گفتم:منم گشنمه...بریم...

رفتیم یه رستوران سنتی...خیلی خوشگل بود...

من:جونگ مین...هیچ وقت همچین جایی نیومدم...همیشه رستوران مدل های دیگه میرفتیم....

جونگ مین:گفتم این دفعه متفاوت باشیم ...خوبه؟؟

من:جونگ مین واقعا ازت ممنونم...هیچ وقت خاطره این گردش از ذهنم بیرون نمیره...

جونگ مین:هنوز تموم نشده که...

من:مگه باز میخوایم کجا بریم؟؟

جونگ مین:بازار معمولی...بازاری که آدمای معمولی میرن...

میدونم اونجا هم نرفتی...چون تو همش با جنی و نهال میری خرید و اونا هم اونجاها رو نمیشناسن...

من:جونگ مین...تو این جاها رو چجوری میشناسی؟؟آخه خونوادتون که خونواده ی پولداری هستین و بعدش هم که خواننده شدی؟؟

جونگ مین:دانشگاه که بودم با یکی دوس شدم که ساده بود...همین دورو ورا زندگی میکرد...اون بود که منو این جاها میبرد...واقعا دوست به نظیری بود...

من:چرا الان باهاش دوست نیستی؟؟

نگاش غمگین شد...یه روز که باهم بودیم و داشتیم تو خیابونا میگشتیم داشتیم از خیابون رد میشدیم که یه پیرزنه افتاد رو زمین...

یی جونگ اومد دستشو گرفت ...

به من گفت:جونگ مین...میذارم رو کولت تو ببرش کنار تا من وسایلاشو جمع کنم...

گفتم:باشه ولی زود بیا که چراغ سبز میشه...

پیرزنه رو انداخت رو کولم ... از خیا بون رد شدم...یی جونگ موند تا وسایل پیرزنه رو جمع کنه...که همون لحظه چراغ سبز شد و یه ماشین بزرگ محکم زد بهش و ....

ساکت شد...خیلی متاثر شدم...یعنی یی جونگ فدای انسان دوستی شد...

من:متاسفم جونگ مین...نمیخواستم ناراحتت کنم...

جونگ مین:اشکال نداره...هر چند وقت یه بار آدم باید یه نگاهی به پشت سرش بندازه...اگه غذاتو خوردی بلند شو بریم...

 فهمیدم نمیخواد بیشتر راجبه این مسئله صحبت کنه :باشه...بریم...

رفتیم بازار...جونگ مین خودشو بیشتر جمع کرد...آخه شولوغ بود...

همش این ور و اون ور میرفتم و تو همه چیز سرک میکشیدم...

به یه گاری رسیدم که یه خانومه داشت پشت اون یه چیزایی درست میکرد...

من:جونگ مین اینا چین؟؟

جونگ مین:اینا کیک برنجن با چوب ماهی....

من:من میخوام از اینا...

جونگ مین 2تا خرید...یکی واسه من...یکی واس خودش...

شال گردنشو اورده بود پایین و میخورد...

من:خیلی خوش مزه ست...بازم میخوام...

چندتا دختر اومدن کنارمون و خریدن...

همون لحظه یکی از کنار جونگ مین رد شد و کلاهشو دزدید...

جونگ مین:هی...دزد ...بگیرینش...

یهو یادش اومد چیکار کرده...شال گردنش که پایین بود...کلاهشو هم که بردن...با داد زدنش همه بر گشتن و نگاش کردن...

اون دخترایی که کنار ما وایساده بودن...واااایییی اوپا جونگ مین...

یهو جونگ مین دستمو گرفت و دویید...

حالا بدو کی بدو؟؟؟

داشتیم میدوییدیم ... دخترا هم دنبالمون میدوییدن...

یهو جونگ مین پیچید تو یه کوچه...کوچهه خیلی تنگ بود...در اثر این که محکم منو کشید افتادم تو بغلش...

جونگ مین نگاهش اون ور بود...داشت نگاه میکرد رفتن دخترا یا نه؟؟؟

قلبم داشت از تو حلقم میومد بیرون...

منو محکم گرفته بود تو بغلش...واااااییییی....عشقم...منو تو بغلش گرفته...

جونگ مین بر گشت و یه نفس راحتی کشید:آخیش رفتن...

نگاش کردم ...نگام کرد...که یه دفعه........

یه دفعه؟؟یه دفعه؟؟؟یه دفعی چی؟؟؟نظر یادتون نرههههههههههههههههههههههه...........




طبقه بندی: عشق پاک،
[ پنجشنبه 12 آبان 1390 ] [ 03:13 ب.ظ ] [ flor ] [ ideassssssss ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلاااامممم....اینجا داستانستانه!!!
خوش اومدین امیدوارم خوش بگذره....نظرات و انتقادات و پیشنهادات هم پذیرفته میشود..
تو رو خدا بنظرین ... نمی بخشم کسیو که داستانمو بخونه و نظر نده....
گلبونتون برم من...
بخوشید
نویسندگان
نظر سنجی
??who's the Best female leader/بهترین لیدر دختر از نظر شما کیه؟؟











آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
چت باکس



فروش بک لینکطراحی سایتعکس