تبلیغات
nice storys

nice storys
مهم نیست زندگی رو چجوری شروع کنی...مهم اینه که چجوری تمومش کنی.... 
قالب وبلاگ

سلااامم....

حرفم تموم شده...حرفی ندارم که بزنم....

بدویین ادامه...

یهو جونگ مین پیچید تو یه کوچه...کوچهه خیلی تنگ بود...در اثر این که محکم منو کشید افتادم تو بغلش...

جونگ مین نگاهش اون ور بود...داشت نگاه میکرد رفتن دخترا یا نه؟؟؟

قلبم داشت از تو حلقم میومد بیرون...

منو محکم گرفته بود تو بغلش...واااااییییی....عشقم...منو تو بغلش گرفته...

جونگ مین بر گشت و یه نفس راحتی کشید:آخیش رفتن...

نگاش کردم ...نگام کرد...که یه دفعه دید تو بغلشم...به خودمون اومدیم و از تو بغلش اومدم بیرون...(ضد حاااال)

جونگ مین:ببخشید...عمل انعکاسی بود...

من:اشکال نداره...

دوباره بیرونو نگاه کرد...

جونگ مین:هیشکی نیست...بیا بریم...

همین که میخواست بره دستشو گرفتم...برگشت و نگام کرد...

من:بهتره اینجا از هم جدا شیم...اگه من باهات باشم فرار واست سخت تره...خندیدم...

برگشت و اومد نزدیکتر...

ترسیدمو با ترس خودمو چسبوندم به دیوار...

خندید:از چی میترسی؟؟؟

جلو تر اومد و سرشو به طرفم خم کرد...سرخ شدم از خجالت...ولی نمیخواستم اینجوری بشه...اومدم بزنمش کنار که دستشو گذاشت رو چشم...

من:هییی چیکار میکنی؟؟؟میخواستم دستشو بردارم...

جونگ مین:سسسسسس...هیچی نگو یه چند دقیقه...

من:میخوای چیکار کنی؟؟

احساس کردم دست میکشه تو موهام...

دستشو محکم کشیدم...

جونگ مین:موهات چون دوییدی خراب شد...

من:آخه این چشم بستن میخواد؟؟؟

جونگ مین:آخه طاقت دیدنشونو ندارم....

من:چی؟؟بلندتر بگو...

جونگ مین:میگم زشته این جوری...نا سلامتی فردا کنفرانس داری...

شنیدم ولی به روی خودم نیوردم....یعنی جونگ مین هم منو دوس داشت؟؟؟چه خوب بود اگه اعتراف میکرد...اون موقع منم به راحتی عشقمو بهش میگفتم و دیگه نگران نمیشدم که ممکنه منو دوس نداشته باشه....ولی نه...نباید کسی میفهمید...ماریا...این چند وقته یادم رفته بود....

از هم جدا شدیم ...من رفتم پیش خانوم چویی...

خانوم چویی:از حالا به بعد دیگه خیلی دردسرت زیاد میشه...

من:اره واسه همین اینقد استرس دارم...

چویی:نگران نباش...اون 5تا پشتتن...راحت میتونی بهشون تکیه کنی...

من:اره اگه نبودن نمیدونستم چی میشد...

چویی:خوب باید یه لباس که با لباس پسرا جور باشه واست انتخاب کنم...

من:لباسشون چجوریه؟؟

چویی:هیون و کیو کت شلوار قهوه ای با پیرهن کرم یونگ سنگ و بیبی هم تی شرت قهوه ای با شلوار کرم جونگ مین هم شلوار قهوه ای با تی شرت کرم...

من:چرا این همه کرم قهوه ای؟؟آدم یاد گاو میوفته بلانسبت؟؟؟؟؟

چویی خندید:شیطون...هر چی دوس داری میگی!! زشته...حالا خوبه خودت هم قرار قهوه ای بشی...

من:نمیشه یه رنگ دیگه؟؟؟

چویی: نه دکور پشتتون هم این رنگیه...

من:پس  بازار گاوههههه!!

خانوم چویی:انقد مزه نریز...پاشو اینو بپوش ببینم چطوره؟؟

پوشیدم:یه پیرهن بلند به رنگ کرم که بعضی جاهاش قهوه ای بود...

خانوم چویی:نه این خوب نیست...اینو بپوش!!

این یکی یه پیرهن کوتاه که همش قهوه ای بود...

خانوم چویی:این یکی هم دامنش خیلی کوتاست به درد کنفرانس مطبوعاتی نمیخوره...برو این یکی!

من:خستم شد...این یکی هر چی بود...

رفتم پوشیدم...این یکی یه تونیک کرم قهوه ای آستین حلقه ای با یه ساق تا زیر زانو بود...خوشگل تر بود از بقیه...

چویی:اها...خودشه...همین خوبه...

من:خدارو شکر پرنسس ok رو دادن...

چویی:برو ببینم شیطون...برو استراحت کن تا فردا سر حال باشی...استرس هم به خودت راه نده...

من:باشه حتما به توصیتون عمل میکنم...بای بای

رفتم خونه...همه تو هال نشسته بودن...به جز جونگ مین...

من:جونگ مین کو؟؟؟

بیبی:مگه با تو نبود؟؟؟

من:با حمله ی طرف دارها مواجه شدیم برای همین من گفتم برم که دیر میرسم پیش خانوم چویی....

همون لحظه جونگ مین اومد تو...لت و پار بود...خودشو انداخت رو مبل...

من:خوبی؟؟

جونگ مین:قیافم میخوره خوب باشم؟؟

هیون:سلام هم خوب چیزیه؟؟من موندم چی به تو یاد دادن؟؟؟

جونگ مین:اصلا حال و حوصله ندارم...سلام..

من:چرا؟؟

جونگ مین:تو که رفتی...هنوز 3متر نرفته بودم که یکی داد زد اوپااااااااااااااااااا.....

منم دیگه گیر افتاده بودم...هر کاری کردم نتونستم در برم...تا همین الان هم داشتم امضا میدادم...

من:آخیییی....خیلی دردسر داره مشهور بودن...

یونگ سنگ:میبینیمت وقتی مشهور شدی...فقط یه امشبو تحمل کن...

من:تو هی نمک بریز رو زخمم خووووب؟؟؟تو هم برو تو اتاقت بخواب...

جونگ مین:نمیشه اینجا بخوابم؟؟

من:نه جان برو اونجا... کیو...تو چرا ساکتی؟؟

کیو:هیچی..ساکت نیستم...

بیبی:راس میگه...هیچی نگفته از وقتی اومده...

احساس کردم یه چیزیش هست ولی پاپیچش نشدم تا یه جا تنها گیرش بیارم...

من:من برم بخوابم که خیلی خستم...

هیون:اره برو بخواب تا فردا با انرژی باشی..

فردا صبح که بلند شدم دیدم همه زود تر از من بیدار شدن...

من:صبح همه بخیر... انگار شما بیشتر از من استرس دارین؟؟

جونگ مین:اره...یادم به خودم افتاده دارم برات دل میسوزونم...

کیو:جرا بی خود حرف میزنی؟؟تو دل بچه رو خالی نکن...

من:میسی اوپا کیو...

جونگ مین:حالا این اوپا شد؟؟؟دارم برات!!

من:مگه اوپا نبود؟؟همیشه اوپا بود...

بیبی:ول کنین...الان باید آروم باشی...بیا این چایی رو بخور تا آروم شی...

من:میسی...

بریم پیش خانوم چویی هنوز لباسمون اونجاست...

وقتی رفتیم اونجا مدیر جو هم اونجا بود...

مدیر: ببینین...اول تو میای بعد بقیه...

من:یعنی خودم تنها؟؟؟من میترسم...

مدیر:نترس منم اونجام...همش 10 دقیقه هم نمیشه که بقیه میان...

من: استرس هم تو اون 10 دقیقست...دارم میلرزم ...

بیبی اومد دستامو گرفت تو دستاش:دستات چه سرده...نگران نباش..الان واست گرمش میکنم...

من:ممنون..ولی نمیخواد.. و آروم دستمو از دستش کشیدم بیرون...

خانوم چویی:یورین زود برو بشین تا زود آرایش مو و صورتت رو بکنیم که دیر میشه...

رفتم نشستم...پسرا هم رفتن اتاق پرو خودشون...

وقتی کارم تموم شو و لباسم و هم پوشیدم فوری مدیر جو اومد و منو برد...

من:میشه قبل از این که بریم تو یه دید بزنم؟؟

مدیر :اینجوری حالت بدتر میشه...

من:نه میخوام ببینم...تورو خدا...

مدیر :باشه...بریم اونجا از پشت پرده نگاه کن...

نگاه که کردم سرم سوت کشید...پر خبرنگار با دوربین بود...

من:وااااایییی...چه شولوغه...

مدیر :بهت نگفتم...بیا کنار...

بریم اونجا وایسا...همین که اسمتو خوندن بیا بیرون...

منتظر وایساده بودم ... هی از این ور به اون ور میرفتم که پسرا هم اومدن...

یونگ سنگ:زیاد استرس به خودت وارد نکن...

من:نمیشه...سخته آروم بودن...میترسم خراب کنم...

بیبی دستمو گرفت و وایسوند:وایسا...اینقد قدم نزن...استرست بیشتر میشه...من مطمئنم همه چی خوب پیش میره..نگران نباش...

جونگ مین اومد و منو از بیبی کنار کشید:من مطمئنم موفق میشی...تو با اون زبون 6متری از پس هر چی زبونه بر میای...

من:ممنون از دلداریت ولی این چه مدلشه؟؟

جونگ مین:میخوام تحولی نوین در صنعت از بین بردن استرس ایجاد کنم...

میخواستم جوابشو  بدم که اسممو خوندن...

اینم کسی که منتظرش هستین : گو یورین...عضو جدید ss501 

وقتی رفتم از زیادی فلش دوربینا چشام درد گرفت...

وقتی نشستم تک تک سوالاشونو پرسیدن و منم به خوبه جواب دادم تا این که مدیر جو گفت: حالا وقتشه که بقیه اعضا بیان...

مثل همیشه با ابهت اومدن...منم کیف کردم...

جونگ مین اومد پیشم نشست و از زیر میز دستمو گرفت... هر چی استرس داشتم با گرفتن دستش رفت...

سوال های بعدی شروع شد...از ساعت 8 صبح تا 5/12

داشتن سوال میپرسیدن... خسته شدم...

همین که تموم شد رفتیم خونه...رو مبل ولو شدم و نفهمیدم چه جوری خوابم برد...چون اصلا دیشب خواب خوبی نداشتم...

وقتی خوابم برد...

یونگ سنگ:آخیی میمرد از خستگی که اینجوری خوابش برد...

کیو:اره حتما دیشب هم خوب نخوابیده !!

هیون:ناهار هم نخورد...

جونگ مین:بیاین کنار از خواب بیدارش میکنین...

بیبی میشینه بالا سرم...

هیون :بیا اینجا...بیدارش میکنی...

بیبی بلندم میکنه و منو میبره تو اتاقم...

وقتی بر میگرده...

بیبی:جونگ مین کجاست؟؟

هیون:تو که رفتی اونم رفت تو حیاط..

بیبی:اها و نشست...

یونگ سنگ:شما چتونه این چند وقته؟؟اولا خیلی بهم می چسبیدین ولی حالا نه...

بیبی:نمیدونم از جونگ مین بپرسین...

فردا صبح وقتی بیدار شدم دیدم تو اتاقمم...

رفتم پایین...

من:سلام... کی منو برده تو اتاقم؟؟

هیون:بیبی چطور مگه؟؟

من:میسی بیبی... اگه منو نمی بردی ممکن بود گردن درد بگیرم...

جونگ مین:معلومه خیلی خسته بودی...آخه از دیروز ظهر تا حالا خوابیدی...

من:آره خواب این چند شبو جبران کردم...آخه اصلا نخوابیده بودم...کیو کجاست؟؟

یونگ سنگ:تو حیاطه...

من:لیوان شیر خودمو کیو رو برداشتم و گفتم:من میرم پیشش...

وقتی رفتم تو حیاط یکم که گشتم پشت خونه پیداش کردم...دیدم زیر یه درخت نشسته...

من:سلام..اگه اشکال نداره میخوام خلوتتو بهم بزنم...

کیو:نه ...اشکال نداره..بیا بشین...

لیوان شیرو بهش دادم...

کیو:میسی...

در آرامش شیرو خوردیم...وقتی تموم شد...

من:کیو؟؟؟چرا چند وقته تو خودتی؟؟

کیو:من؟؟ من کجا تو خودمم؟؟من سالمو سرحالم...

من:ناقلا خبریه...؟؟؟؟

کیو:خبر؟؟کدوم خبر بابا؟؟

سرخ شده بود...

من:آقای تابلو...چرا سرخ شدی پس...

کیو:چی میخوای بشنوی مگه؟؟بگو تا بگم...

من:احساس میکنم عاشقی...

کیو:تو باز کاراگاهیت گل کرد؟؟

من:مگه بده واسه اوپام کاراگاهی کنم؟؟

کیو:متاسفم چون کاراگاهیمو کردم ولی نمیدونم میپذیره منو یا نه؟؟

من:کیه؟؟من میشناسمش؟؟

کیو:یادته اون موقع که حرف زدی همراه با دکتر همش یه خانومی هم باهاش میومد تو اتاق؟؟؟

یکم فکر کردم...اها یادم اومد...دقیق یادمه با خودم گفتم چه خوشگله این...از اون دخترایی بود که به کسی پا نمیداد...

من:خوب...آره ...یادمه...

کیو:اسمش فی فیه... میدونم تو اون بیمارستان داره طرحشو میگذرونه و 2ماه دیگه پزشک رسمی میشه..و کره ای هم نیست ولی نمیدونم کجاییه؟؟؟

من: به این میگی کاراگاهی؟؟باید یه کلاس کاراگاهی واست بذارم ...

کیو:اره حتما بذار... یعنی منوقبول میکنه؟؟آخه معمولا پزشکا زندگی اروم میخوان و اگه با من باشه آرومی زندگیشو از دست میده...

 من:نمی خوام ته دلتو خالی کنم ولی... اونی که من دیدم بر خلاف بقیه پرستارا که با دیدنتون جیغ میزدن اصلا محلتون نمیذاشت...باید روش کار کنم...

کیو: یعنی میخوای بری باهاش حرف بزنی؟؟؟

من:مگه من چند تا اوپا دارم که واسش برم خواستگاری؟؟

کیو اومد و منو محکم بغل کرد...

من:هیی منو با فی فی اشتباه گرفتی...

کیو:واقعا ازت ممنونم...یه دنیا...نمیدونستم باید چیکار کنم...خیلی خوشحالم که بهت گفتم...اول نمیخواستم بگم...نمیدونم از خوشحالی باید چیکار کنم...

من:60 بار سرتو بکوب به دیوار...فقط شیرینی منو بذار کنار...

کیو:قربونت برم الهی...

سرمو که بر گردوندم دیدم جونگ مین داره با عصبانیت نگامون میکنه...چشاش سرخ شده بود و رگ گردنش زده بود بیرون...

 

 

 

دارارارامممم....بوووفکک...تموم شد...




طبقه بندی: عشق پاک،
[ شنبه 14 آبان 1390 ] [ 10:03 ب.ظ ] [ flor ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلاااامممم....اینجا داستانستانه!!!
خوش اومدین امیدوارم خوش بگذره....نظرات و انتقادات و پیشنهادات هم پذیرفته میشود..
تو رو خدا بنظرین ... نمی بخشم کسیو که داستانمو بخونه و نظر نده....
گلبونتون برم من...
بخوشید
نویسندگان
نظر سنجی
??who's the Best female leader/بهترین لیدر دختر از نظر شما کیه؟؟











آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
چت باکس



فروش بک لینکطراحی سایتعکس