تبلیغات
nice storys

nice storys
مهم نیست زندگی رو چجوری شروع کنی...مهم اینه که چجوری تمومش کنی.... 
قالب وبلاگ
سلام
من اومدم....دوران طلایی به پایان رسید
این هفته چون بیکار بودم خیلی آپیدم ولی از حالا به بعد به هفته ای یک یا شاید 2بار کاهش می یابد...

حالا بفرمایین ادامه
از این عکس هم خیلی خوشم میاد....مثل فرشتها شدن..الهی فداشون شم من

کیو:الان میبرمت یه رستوران شیک چطوره؟؟

من:عالیه...می میخوام برم رستوران دریایی

کیو:باشه بریم

رفتیم ناهار خوردیم و برگشتیم خونه

رسیدیم خونه....با صورتی خندان وارد شدیم

جونگ مین:انگار خیلی خوش گذشته

کیو:معلومه که خوش گذشته

هیون:یورین بیا کارت دارم،و رفت تو اتاقش...

من: یعنی چیکارم داره؟؟و رفتم تو اتاق

هیون:بشین

من:مرسی راحتم..

هیون:گفتم بشین...

ترسیدم.چرا داد میزد؟؟مثل بچه آدم نشستم

هیون:با کیو کجا رفتین؟؟

من:یه کاری داشتیم باید انجام میدادیم

هیون:چه کاری داشتین؟؟درست واسم توضیح بده

من:نمیتونم

هیون(با داد):میگم واسم توضیح بده

من:چرا داد میزنی؟؟؟اصلا تو کی هستی که داری سوال پیچم میکنی؟

هیون:یکم به دورو برت نگاه کن میبینی که یه کسی هست که تو واسش از یه همکار یا یه دونسنگ مهم تری...اگه اینو درک کنی دیگه با کیو به این راحتی این ور و اون ور نمیری.

من:مهمترم؟؟

هیون:نگرفتی یا خودتو به نفهمی زدی؟؟

من:یه چیزایی گرفتم ولی ....

هیون:میگم یکی دوست داره..انقدر اذیتش نکن..

رنگم پرید...

من:کیه؟

هیون:هر وقت خواست بهت میگه..حالا بگو کجا بودی؟؟

من:باز که پرسیدی!!میگم نمیتونم بگم .چون به من مربوط نیست..به کیو مربوطه

هیون:ااا راس میگی؟؟خوب پس..

رفت درو باز کرد و کیو رو صدا زد..کیو اومد و کنارم نشست.

کیو:چی داره میگه؟؟

هیون:پچ پچ ممنوع!!!!!!

من:چرا مثل مدیرا که دانش آموزارو تنبیه میکنن رفتار میکنی؟؟

خندید و گفت:شما تنبیه هم نیاز دارین

کیو:اوااا !!چرا؟؟

من:مامان کیو میگه اواا!! چرا؟؟

هیون در حالی سخت سعی میکرد نخنده:ساکت.. محاکمه شوروع میشه..دیروز کجا رفتین باهم؟؟

کیو:یه کاری داشتیم.

هیون:شما دست به یکی کردین تا چیزی نگین؟؟

من:این دست من،اینم دست کیو،کجا دستمون یکیه؟؟این که 2 تاست!

هیون:بسه.مزه نریز.

من:چشم. ببخشید

هیون:من اعصاب ندارمااا کجا بودین؟چیکار میکردین؟

من:من هیچی نمیگم...اممم(ادای دهنم بستست)

هیون:تو کیو

کیو:نمیتونم بگم..خواهش میکنم نپرس

هیون:من دارم بهتون مشکوک میشم . چیه که نمیتونین بگین..نکنه...؟؟؟!!!

من و کیو با هم:نهههههههههه

کیو:باشه میگم ولی قسم بخور به جون جنی که به کسی نمیگی.

هیون:باشه قسم میخورم

کیو: ااا...چیزه...من از یکی خوشم میاد به یورین گفتم الان هم یورین رفت بهش گفت ولی گفته تا آخر هفته جوابتو میدم. واسه همین نمیخوام تا مطمئن شم کسی بدونه

هیون:اون کیه؟

کیو:اونشو هم باید بدونی؟؟

هیون:اره..زود

کیو: یادته وقتی یورین حرف زد بردیمش بیمارستان یه دکتر بود که همش میومد به یورین سر میزد؟؟همونه

هیون:پس پزشکه؟؟

من:نه هنوز رسمی نشده ، داره طرحشو میگذرونه

هیون:که این طور

کیو:اگه شکت برطرف شد ما بریم.

هیون:برین ..فقط یورین یادت باشه چی بهت گفتم..مواظب خودت باش

کیو:چی بهش گفتی؟؟

هیون:فوضولی به تو نیومده

وقتی رفتیم بیرون همه برگشتن نگامون کردن

من:چیه ؟؟خوشگل ندیدین دارین نگام میکنین؟؟؟؟

جونگ مین:اینو...چه خودشو تحویل میگیره..کمتر واسه خودت نوشابه باز کن

من:هه هه هه هه این جمله ی منه....تقلید کاره میمونه....هه هه هه هه

جونگ مین:خودتی و 7جد و آبادت

من:مگه میشناسیشون؟؟؟من که نمیشناسمشون!!اگه میدونی به منم بگو

بیبی:راستی ..وقتی نبودین مدیر زنگ زد گفت باید برین واسه آلبوم تکیت عکس بندازین

من:اوووففففففف..میخوام بمیرم از دست مدیر جو

جونگ مین:چه بهتر...ایشالله همه جا امن و امان میشه

من:اگه خیلی دوس داری امن و امان شه دعا کن زودتر همه چی یادم بیاد تا دیگه منو نبینین

بیبی:شوخی کرد

من:میدونم..منم شوخی کردم

ولی واقعا بهم بر خورد...اگه کس دیگه ای بود نه این جوری نمیشدم ولی جونگ مین...

من:بیبی. گفت کی برم؟؟

بیبی یه نگاه به ساعتش کرد و گفت:الان

من:باشه من رفتم

بیبی:وایسا تا منم بیام

من:باشه فقط زود

جونگ مین:وایسا تا منم بیام

من:تو هم میخوای بیای؟؟باشه..بر تعداد بادیگارد هام افزوده شد

جونگ مین:اره..کاریت نباشه..من میام تا بادیگارد بیبی باشم نه تو...

وقتی رسیدیم دیدم امبر با ماریا هم اونجان

من:وای ..اینا چرا اینجان؟؟

ماریا اومد جلو و دستشو اورد جلو و گفت:سلام ..خیلی وقته ندیدمت

من:اره  ماریا..کم پیدایین

بعد دست جونگ مینو گرفت:سلام جونگ مین خان. خوبین شما؟؟هنوز خاطره ی خوب رقص اون شب در ذهنمه

جونگ مین:ممنون..ولی من اصلا ...اصلا اگه الان یورین اسمتو نمی گفت یادم نمیومد اسمت چی بود!!

به زور خودمو گرفتم که منفجر نشم از خنده

امبر:سلام یورین خانوم..مشتاق دیدار..دستمو اورد بالا که ببوسه که محکم دستمو کشیدم...

من:اصلا از این حرکات خوشم نمیاد

بیبی:بهتون پیشنهاد میکنم با این 2تا کاری نداشته باشین ..اینا با خودشون هم در گیرن چه برسه به بقیه

مدیر جو همراه با خانوم چویی اومدن

خانوم چویی:اومدی؟؟یکم دیر کردی؟؟بدو که باید امادت کنیم

چویی منو برد تو اتاق تا کارارو انجام بدیم

من:خانوم چویی؟؟اینا اینجا چیکار میکنن؟؟

خانوم چویی:کیا؟؟امبر و ماریا؟؟

من:اره

چویی:خوب امبر جفتت واسه عکسه دیگه

من:نههههه...اینجا هم؟؟من از این بدم میاد

چویی خندید و گفت:فهمیدم وقتی دستتو کشیدی از دستش بیرون

من:ایششش ازش خیلی بدم میاد...همش دید میزنه...انگار با چشاش میخواد آدمو درسته قورت بده

چویی:نگو..می خندم دستم میلرزه صورتت خراب میشه

من:باشه. دیگه تا وقتی کارش تموم شد حرف نزدم

چویی:پاشو اینو بپوش..

نگاه کردم یه دامن کوتاه چار خونه قر مز با یه تاپ قرمز

من:باید اینارو جلوی این هیزه بپوشم؟؟

چویی:نه فقط بپوشی..تو بغلش هم بری

من:داره اشکم در میاد..مار از پونه بدش میاد جلو خونش سبز میشه..حالا مثل منه

چویی:پاشو برو بپوش که الان سرو کله مدیر جو پیدا میشه

من:باشه..چاره چیه؟؟

وقتی اومدم بیرون بیبی و جونگ مین تو اتاق عکس برداری بودند

جونگ مین تا منو دید:اینا چیه پوشیدی؟؟

من:منم گفتم ..گفت این لباس یکی از کلیپاته..

مدیر جو:زود باش تا امبر حاضر میشه عکسای تکیتو بگیریم

بیبی:مگه با امبر عکس میگیره؟؟

مدیر: پس فکر کردی خودش تنها عکس میگیره؟؟

مدیر:پاشو

بلند شدم رفتم چندتا عکس تکی گرفتم که امبر اومد..تیپ اونم قرمز بود مثل من

مدیر جو:امبر برو رو صحنه پیشش..این کلبپ عاشقانست میخوام عاشقانه باشه عکساتون

یعنی کارد میزدن خونم در نمی یومد از شدت عصبانیت

امبر با اون لبخند کزایی اومد سمت من:انگار باید عاشقانه باشیم

یه لبخند که بیشتر به دهن کجی شبیه بود زدم:اره انگار

عکاس شین:خوب من این حالتایی که میگم بگیرین تا عکس بندازم ..اول امبر دستتو بنداز دور کمرش از پشت سر..

و یه سری عکسای دیگه...یعنی حالمو به هم میزد

پایینو نگاه کردم دیدم ماریا با جونگ مین خیلی گرم گرفته و دارن باهم صحبت میکنن

یه جوریم شد...نه...یعنی ماریا فهمیده؟؟

نفهمیدم چی شد که پام پیچ خورد و افتادم زمین

امبر:یورین خوبی؟؟

گریم گرفت...پام خیلی درد میکرد

بیبی دویید طرفم:یورین چی شد که افتادی؟؟

من:نمیدونم...خیلی درد میکنه

مدیر جو:زنگ بزنین اورژانس

بیبی یقه ی امبرو گرفت:چرا مواظبش نیستی؟؟

من:بیبی خودم پام پیچ خورد

یه دفعه جونگ مین بر گشت و منو دید..دویید طرفم..

جونگ مین:یورین؟؟چی شد؟؟

دوس داشتم فقط بزنمش

من:پام پیچ خورد

یه دفعه امبر بلندم کرد..اصلا انتظارنداشتم...منو برد و رو صندلی نشوند

نگاه کردم دیدم جونگ مین داره با عصبانیت نگامون میکنه

با خودم گفتم:این همه تا الان با ماریا گرم گرفته بود هیچی حالا که امبر منو بلند کرد بهش برخورد؟؟

از اورژانس اومدن و پامو باند پیچی کردن و گفتن تا 1هفته نباید روش راه برم

من:مدیر جو معذرت میخوام به خاطر من همه کاراتون به عقب افتاد

مدیر جو:با این که یه هفته عقب افتادیم ولی اشکال نداره...خدا روشکر که نشکسته

من:ممنون

مدیر:جونگ مین و بیبی..ببرینش خونه تا استراحت کنه

تو ماشین...

جونگ مین:اون بی شعور مجبور بود بغلت کنه و تو هم هیچی نگی؟؟

من: نه انگار یه چیزی هم بدهکار شدیم...کی بود که با دشمن من گرم گرفته بود؟؟مگه تو نمیدونی که اون کیه؟

جونگ مین:میدونم ولی در کل دختر خوبیه

رنگم پرید...یعنی جونگ مین...نه ..نه..نه

بیبی:جونگ مین مواظب حرف زدنت باش..داری میگی که یورین دروغ میگه؟؟

دیگه هیچی نمی شنفتم..دوس داشتم یه جای خلوت بودم و تا میتونستم گریه میکردم

 

 

 

تمومید....بای

 

 

 

 

 




طبقه بندی: عشق پاک،
[ شنبه 21 آبان 1390 ] [ 10:10 ق.ظ ] [ flor ] [ ideasss ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلاااامممم....اینجا داستانستانه!!!
خوش اومدین امیدوارم خوش بگذره....نظرات و انتقادات و پیشنهادات هم پذیرفته میشود..
تو رو خدا بنظرین ... نمی بخشم کسیو که داستانمو بخونه و نظر نده....
گلبونتون برم من...
بخوشید
نویسندگان
نظر سنجی
??who's the Best female leader/بهترین لیدر دختر از نظر شما کیه؟؟











آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
چت باکس



فروش بک لینکطراحی سایتعکس