تبلیغات
nice storys

nice storys
مهم نیست زندگی رو چجوری شروع کنی...مهم اینه که چجوری تمومش کنی.... 
قالب وبلاگ
سلام
اومدم با پارت بعدی

ادامه...

مدیر:جونگ مین و بیبی..ببرینش خونه تا استراحت کنه

تو ماشین...

جونگ مین:اون بی شعور مجبور بود بغلت کنه و تو هم هیچی نگی؟؟

من: نه انگار یه چیزی هم بدهکار شدیم...کی بود که با دشمن من گرم گرفته بود؟؟مگه تو نمیدونی که اون کیه؟

جونگ مین:میدونم ولی در کل دختر خوبیه

رنگم پرید...یعنی جونگ مین...نه ..نه..نه

بیبی:جونگ مین مواظب حرف زدنت باش..داری میگی که یورین دروغ میگه؟؟

دیگه هیچی نمی شنفتم..دوس داشتم یه جای خلوت بودم و تا میتونستم گریه میکردم

وقتی رسیدیم خونه

هیون:چی شده؟

جونگ مین:افتاد پاش ضرب دیده..

یونگ سنگ:چرا مواظب نیستی؟؟

من:یه لحظه حواسم پرت شد..بیبی اگه میتونی کمکم کن برم تو اتاقم

کیو:اره بهتره..برو استراحت کن

بیبی:باشه بریم....کمکم کرد و رفتم تو اتاقم

جونگ مین اومد تو اتاقم

من:چیکار داری؟

جونگ مین:بیبی یکم تنها مون بذار

من:نه..بشین..ما که حرف خصوصی نداریم باهم...

جونگ مین:از دستم ناراحتی؟

من:اره

جونگ مین:انقد رک نگو آره قلبم میریزه..

من:اااااا  اون موقع که داشتی با ماریا گرم میگرفتی قلبت نمیریخت؟

جونگ مین:ببخشید ولی به نظرم دختر خوبی اومد

من:یعنی حتما من دروغ گفتم که میخواسته منو بکشه؟؟حالا خوبه نهال و شارا و بقیه شهادت دادند وگرنه...

جونگ مین:میدونم ولی..

پریدم وسط حرفش:دیگه هیچی نمیخوام بشنوم.. تنهام بذار

جونگ مین:ولی من ...

بیبی:گفت نمیخواد بشنوه

جونگ مین:تو این وسط چی میخوای؟

بیبی:به تو ربطی نداره که من چی میخوام...یورین گفت تنهاش بذاری..برو بیرون

جونگ مین:اگه نرم چیکار میکنی؟؟؟

بیبی:نمیخوای که به زور بندازمت بیرون؟ و بلند شد..

من:پسرا...خواهش میکنم،اصلا حالم خوب نیست

بیبی:باشه.. و دست جونگ مینو گرفت و به زور بردش بیرون

دوباره در زدن...

کیو:یورین منم ..بیام تو؟؟

من:اره بیا

کیو:یورین.. بهتری؟؟ پات خیلی درد میکنه؟

من:نه حالا دردش کمتره..

کیو:خدارو شکر..چرا توهمی حالا؟؟

کل جریانو واسش تعریف کردم

کیو:یکی باید به این جونگ مین درس درست حسابی بده

من:دوس دارم بزنمش..

کیو:خوب حالا باید بریم سراغ من.

من:سراغ تو؟؟؟

کیو:فردا شنبه ست.

من:خوب؟؟؟

کیو:خوب که خوب...یعنی فردا باید به فی فی زنگ بزنی..

من:من گفتم آخر هفته..یعنی یک شنبه

کیو:نهههه تو رو خدا فردا باشه؟؟؟

من:وای که چقدر تو هولی..باشه فقط دوباره یادم بنداز

کیو :اخ که فدات شم..مرسیییی

خندیدم و گفتم:حالا دعا کن که جوابش مثبت باشه..هرچند که اگه منفی باشه به بالا خونش شک میکنم...

دوباره در زدند..این دفعه جنی بود

جنی:وای یورین؟عزیزم چت شد یه دفعه؟

من:افتادم پام پیچ خورد

جنی:خوب چرا مواظب نیستی؟

من:حالا اتفاقیه که افتاده..

من:به خاطر من 1هفته ضبط عقب افتاد ..دارم میمیرم از عذاب وجدان

جنی:اصلا خودتو ناراحت نکن.

من:ولی خیلی بد شد

جنی:شنیدم تو کلیپات امبر جفتته؟

من:اره..حالم ازش بهم میخوره

جنی خندید

من:خنده داره؟

جنی :اره ..

کیو:من برم؟

من:حالا بودی..

کیو:نه میخوام برم..یه سری کار دارم که باید انجام بدم

من:هر جور راحتی

وقتی رفت

جنی:چی شده که انقدر تو همی؟

جریانو که واسش تعریف کردم چشم جنی 4تا شد...

جنی:جونگ مین؟؟؟؟؟مطمئنی؟؟

من:اره..حالا چرا انقدر تعجب کردی؟

جنی:از دستش ناراحتی؟

من:اره..خیلی زیاد

جنی:نه نباید ناراحت باشی..ولی من موندم چرا؟

من:چی چرا؟

جنی:هیچی

من:میشه درست حرف بزنی تا متوجه بشم؟؟

جنی:نه..باید برم. و پرید رفت از تو اتاق  بیرون

متوجه نشدم ولی دنبالشو هم نگرفتم چون دوباره پام درد گرفته بود..یه مسکن خوردمو خوابیدم

فردا صبح ...

کیودر حالی که پتو رو از رو صورتم میکشید:واااااااای بلند شو دیگه

من:تو رو خدا یکم دیگه

کیو:پا میشی یا با پارچ آب بیام؟؟

من:چته کله سحر مثل خروس بالا سرم قوقولی قوقو میکنی؟؟

کیو:کله سحر؟؟ساعت 9 هه

من:حالا هرچی..ول کن دیگه

کیو:بلند شو زنگ بزن دیگه.

من:الان خوابه وایسا بیدار بشه

کیو:نه الان داره میره سر کار

من:خوب وایسا بره سر کار

کیو:د میگم پاشو زنگ بزن

من:به خدا کچل شدم از دست تو..باشه..

بلند شدم و شماره فی فی رو گرفتم

فی فی:بله بفرمایین

من:سلام فی فی جون .خوبی؟؟

فی فی:ممنون خوبم .شما خوبین؟

من:میسی.میشناسی منو؟

فی فی:البته .یورین خانوم

من:خوب پس .میدونی که واسه چی زنگ زدم؟میخوام جوابتو بدونم

فی فی :خوب ....باید بگم...میدونین..من یه پذشکم دوس ندارم دورو برم زیاد شلوغ شه..حداقل تا وقتی که طرحم تموم شه

من:خوب یعنی آره یا نه؟

فی فی:یعنی اگه میتونین علنیش نکنین اره

من:جدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟هورااااااااااااااا

به کیونگاه کردم..داش بالا پایین میپرید

من:خوب الان کجایی؟بیمارستانی؟

فی فی : نه امروز عصر شیفت دارم

من:ادرستو میدی؟

فی فی ادرسشو داد.رو یه کاغذ نوشتم..همین که تموم شد کیو از دستم کشید و بدو رفت از اتاقم بیرون

خندیدم و گفتم:فی فی .این دیوونست..نفهمید چطور کاغذه رو از دستم کشید و دویید رفت بیرون

فی فی ملیح خندید

من:حالا باید به دیوونه بازیای ما عادت کنی..خوب من وظیفمو به نحو احسنت انجام دادم بقیش دیگه با خودتون..

فی فی:ممنون

من:باید بگی ممنون که به عشقم رسوندیم

فی فی:باشه همون

من: راستی فردا ناهار هم خونه منتظرتیم..باید با ss آشنات کنم

فی فی :مزاحم نمیشم

من:این تعارفا رو از کجا یاد گرفتی؟؟وای که چقدر کم رویی تو دختر..حالا برو زود آماده شو که الان سرو کله ی کیو پیدا میشه

فی فی: باشه..فردا میبینمت

من:خداحافظ عزیزم

وقتی قطع کردم بدو رفتم پایین..دیدم همه خوابن..تعجب کردم .نگاه ساعت کردم دیدم ساعت 7:20 هه

با خودم گفتم دستم بهش برسه ریز ریزش میکنم...بیشعور بیدارم کرده که ساعت 9 هه

رفتم میز صبحونه رو چیدم..ساعت 8 شد و کسی بیدار نشد..حوصلم سر رفت

رفتم یه قابلمه با یه کف گیر برداشتم و اول رفتم سراغ بیبی

با کف گیر زدم به قابلمه:اهااااااایییی بیداااارررر شووووو...یه خبر مهم دارررمممم

بیبی:سیخ شد و رو تختش نشست..با چشای گشاد نگام میکرد..

بیبی:این چه مدلشه؟

من:اخه حوصلم سر رفت..بیدار شو که یه خبر خیلی مهم دارم که بهتون بدم

رفتم اتاق یونگ سنگ .زدم به قابلمه: پاشو ..زود زود که یه خبر خیلی مهم دارم

بعد رفتم اتاق جونگ مین:جونگ مین پاشو که میخوام یه چیزی بهت بگم

جونگ مین:ممممممم...چته؟؟

من:ممم و مرض.پاشو میگم.

جونگ مین:پاشم آشتی میشیم؟

من:نه .. و از اتاقش اومدم بیرون

بعدی هیون بود که بیدار کردنش کار حضرت فیله..

هیون...هیوووون.هیوووووووووون...

فقط یه تکون خورد..

قابلمه رو بردم در گوشش و محکم زدم..

هیون:چیه؟؟

من:ایده ی خیلی جالبیه ..به جنی بگم همیشه اینجوری بیدارت کنه..پاشو که میخوام یه خبر مهم بدم بهت..

10 دقیقه بعد همه پایین بودن..یکی سرشو میخاروند..یکی دهنش غار بود ..خلاصه هیچکدوم مثل ادم نبودن

من:با این پای چلاقم اومدم بیدارتون کردم ..زود دست و صورتتونو بشورین بیاین..

جونگ مین:ول کن بابا  حوصله ندارم

من:پا میشی یا با این کف گیر بزنم تو سرت؟؟جونگ مین:پا شدم

یونگ سنگ:حالا زود خبرتو بگو

من:نمیگم..زود پاشین برین دست و صورتتونو بشورین تا بگم

بیبی:کیو کجاست

من:خب خبر مهم من هم اینجاست..

هیون:یعنی؟؟؟؟

من:سسسس...خودم میخوام بگم

 

 

 

ببخشید فقط تا اینجا تایپ شده داشتم اگه وقت کردم امشب هم باز میذارم..بای بای




طبقه بندی: عشق پاک،
[ جمعه 27 آبان 1390 ] [ 01:20 ب.ظ ] [ flor ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلاااامممم....اینجا داستانستانه!!!
خوش اومدین امیدوارم خوش بگذره....نظرات و انتقادات و پیشنهادات هم پذیرفته میشود..
تو رو خدا بنظرین ... نمی بخشم کسیو که داستانمو بخونه و نظر نده....
گلبونتون برم من...
بخوشید
نویسندگان
نظر سنجی
??who's the Best female leader/بهترین لیدر دختر از نظر شما کیه؟؟











آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
چت باکس



فروش بک لینکطراحی سایتعکس