تبلیغات
nice storys

nice storys
مهم نیست زندگی رو چجوری شروع کنی...مهم اینه که چجوری تمومش کنی.... 
قالب وبلاگ
سیلام علیکم خوبین؟
من که خوب نیستم.سرما خوردم در حد المپیک...حالا ببینین من با این حالم باز اومدم داستان بذارم..چقدر دختر خوبیم من

دعا کنین زود خوب شم باشه؟؟؟؟

بفر مایین ادامه...

من:پا میشی یا با این کف گیر بزنم تو سرت؟؟

جونگ مین:پا شدم

یونگ سنگ:حالا زود خبرتو بگو

من:نمیگم..زود پاشین برین دست و صورتتونو بشورین تا بگم

بیبی:کیو کجاست

من:خب خبر مهم من هم اینجاست..

هیون:یعنی؟؟؟؟

من:سسسس...خودم میخوام بگم..

جونگ مین:ببین واسمون چقدر ناز میکنه زود باش دیگه..

من:آخ که چه شما تنبلین ..باشه..خوب خبرجدید اینه که آقای کیم کیو جونگ....

بیبی:کیو چی؟

من:دستو صورتتونو نشستیناا..

جونگ مین:شیطونه میگه یه سطل آب یخ رو سرش خالی کنم که دیگه اسم دستو صورت شستنو نیاره

من:ووووییی چی خشن،میگم بابا..

من:خوب میگفتم.جناب آقای کیم کیو جونگ الان رفتن سراغ دوس دختر جدیدشون..

یونگ سنگ:چی ؟؟؟؟؟

من:همچین چی  نداره..خوب کاری کرده پسرم

بیبی:آخه اون تو این یه سال با هیشکی دوس نشده بود..بعد اون قبلی تصمیم گرفته بود که تا عمر داره سراغ دخترا نره

من:ای داد بی داد..پس چاخان کرده..زندگی بدون دختر که پیش نمیره..

جونگ مین:چه خودشو تحویل میگیره..حالا طرف کیه؟

من:یه خانوم بسیار بسیار خوشگل که تو بیمارستانی که من توش بستری میشدم دارن طرحشونو میگذرونن..اسمشونم فی فی یه..

یونگ سنگ:دکتره پس..

من:اره..

بیبی:هیون تو چرا هیچی نمیگی؟

هیون: من؟

بیبی: نه من!!

هیون:نمکدون..!! آخه من خبر داشتم..

یونگ سنگ:خبر داشتی؟پس چرا ما خبر نداشتیم؟

هیون:منم به زور از زیر زبون اینا کشیدم بیرون.

بیبی:پس واسه همین این چند وقته همش به هم چسبیده بودین

من:مگه چسب دوقولوییم که بهم بچسبیم؟

جونگ مین:تو از چسب هم چسبونک تری

من:بلبل زبون شدی؟

جونگ مین با دست رو دهنش کوبید:اصلا من خفه

من:حالا خوب شد

هیون:یکم کمتر اینو اذیت کن

من:ااااا از کی تا حالا من ظالم شدم و این مظلوم؟بلند شدم و رفتم

نزدیکای ظهر بود که کیو برگشت..دوییدم طرفش.نگاش کردم ،چشاش برق میزد از خوشحالی

من:به به شاه دوماد..چشات داره فلاش عشق میزنه!!

بیبی:خوب شد اومدی..حالا مثل بچه آدم سیر تا پیازو واسم تعریف میکنی

کیو:وایسین برسم بعد...

من:بهش گفتی واسه فردا ناهار؟

کیو:حالا بعدا بهش میگم

من:دوباره میخوای بری پیشش؟

کیو:اره میخوام همش پیشش باشم

من:یکی اینو بگیره...ذوق مرگ شده بچم!!

کیو:خودت عاشق شی و به عشقت برسی ببینم چیکار میکنی..؟؟؟

لبخند از رو لبام رفت.. با خودم گفتم تو چی میدونی که من دارم چی میکشم..!!!

در زدند جنی بود

من:جنییییییییی بیا که جاری دار شدی

جنی:جاری؟

من:بیا که کیو از دست رفت... رفته زن گرفته بدون خبر ما..حالا با یه بچه بغل برگشته

چشای جنی 4تا شده بود:چیییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خندیدم:چه باحال میشی وقتی این جوری میکنی..نکن این کارو.(در گوشش)پدر هیونمون رو در میاری

جنی سرخ شد و دنبالم دویید

بیبی:چی گفتی بهش مگه؟

من:به دیگران ربطی ندارد.....

جنی:بگیرمت مردی.

دوییدم رفتم پشت سر هیون :واسه این که منو بکشی باید اول هیونو بکشی که نمیکشی

هیون دستمو گرفت و آورد جلو خودش

من:خائن..نامرد..بی معرفت..میخوای منو دست دشمن بدی؟

هیون:قابل توجه شما من جنیمو با دنیا عوض نمیکنم..حالا تا گوشتو نپیچوندم معذرت خواهی کن

جونگ مین دستمو گرفت و کشید طرف خودش:مظلوم گیر آوردین؟؟کسی بخواد به یورین چیزی بگه با من طرفه

نگاش کردم..وای چقدر خوشتیپ بود..زود سرمو انداختم پایین و ازش دور شدم

رفتم سراغ کیو:بهمون بگو چه حرفایی زدین؟چی کار کردین؟

کیو:مگه تو مفتش محللی که تو کار بقیه فضولی میکنی؟

من:نه..آخه میخوام یاد بگیرم،واسه آیندم به درد میخوره

کیو:تو تا صبح بشین بگو ببین من میگم بهت یا نه..راستی به هیچکی نگین.فی فی خواسته علنیش نکنیم

من:اها حالا درست شد..میگی یا برم به مدیر جو بگم؟

کیو:یورییییین؟ از تو بعیده..

من:خوب تا جور نشده بود دنبال من بودی و همش اصرار و التماس میکردی حالا که خرت از پل گذشت هیچی بهم نمیگی؟؟

جونگ مین:بیا خودم یادت میدم تو این جور مواقع چی میگن..جفتم نشست و دستشو انداخت درو گردنم.

جونگ مین:عزیزم مرسی که قبولم کردی، اگه قبول نمیکردی مطمئنم دیوونه میشدم..عاشقتم

دستشو از دور گردنم انداختم پایین:ایششش حالم بد شد..مثل آدم حرف بزن که اصلا بهت نمیاد.

جونگ مین فقط نگام کرد.

من:چیه؟چرا اینجوری نگام میکنی؟

جونگ مین:هیچی..

جنی:پاشین بریم بیرون..تو خونه نشستیم که چی؟

من:راس گفتی..بریم..

دوییدم رفتم بالا تا حاضر شم.وقتی اومدم پایین همه حاضر بودن بجر کیو

من:کیو تو چرا آماده نیستی؟

کیو:من بدون فی فی جایی نمیرم..

من:اه حالمو به هم زدی دوس دختر ندیده ی دوست دختر ذلیل...یالا جمع کن.. اگه خیلی دوس داری برو زنگ بزن بهش تا باهامون بیاد

کیو: خوب قرار شد بهش بگم فردا ناهار بیاد و از اونجایی که هنوز نمیشناستتون راحت نیست

من:خوب وقتی اومد میشناستمون دیگه

جنی: فردا منو هیون با بابام قرار ناهار داریم

من:ااا زود برو زنگ بزن تا بریم دنبالش.نمیشه که جاری ها همو نبینن.

بیبی:تو که انقدر جاری جاری میکنی خودت چی حساب میشی؟

من:خوب من خواهر شوهر حساب میشم دیگه..

جونگ مین:ایش ایش من خواهری مثل تو نمیخوام

من:هه هه هه منم نگفتم خواهر توام!! گفتم خواهر کیوام

جونگ مین:خودش خواهر داره تو رو میخواد چیکار؟

کیو:نه یورین از خواهرم هم برام عزیزتره

زبونمو در آوردم و نشون جونگ مین دادم

جونگ مین:آخ که تو چقدر بی تربیتی..

من:نشنیدی میگن کمال همنشین در من اثر کرد؟؟؟حالا کمالات تو در من هم اثر کرده و تازه 0.1 شدم مثل تو.!!

جنی:دیرمون شداااا

کیو رفت به فی فی زنگ زد و اونم گفت که دنبالش بریم تا بیاد باهامون

تو پارکینگ..

جنی و هیون سوار ماشین هیون شدند

بیبی و یونگ سنگ و جونگ مین سوار ماشین بیبی

کیو هم که قرار بود بره دنبال فی فی

من:من کجا برم؟

بیبی:انگار تو اضافه اومدی..جا نداری!!

جونگ مین:بیا من ماشینمو بر میدارم با هم میریم و از ماشین بیبی پیاده شد

من: مگه از جونم سیر شدم؟یا تو از ماشین میپری بیرون یا من!!!!

جونگ مین:مثل آدم بشین که نیازی نباشه که خودتو بکشی یا بکشمت!

یکم که رفتیم جونگ مین دستمو گرفت و گذاشت رو دنده و دست خودش هم روش گذاشت..

جونگ مین:یورین چرا با من این کارا رو میکنی؟

من:من؟؟چیکار میکنم؟

جونگ مین:چرا من و تو باید همیشه با هم جروبحث داشته باشیم؟

من:آخه من و تو 2 قطب مثبت هستیم و طبیعتا دو قطب مثبت همیشه با همدیگه جر و دعوا دارن

جونگ مین: اگه من منفی شم چی؟؟

با تعجب نگاش کردم..نگاش آتیشم زد... یادم رفت چی میخواستم بگم.

جونگ مین: اگه من عوض شم دیگه باهام جرو بحث نمی کنی؟نمیخوام همیشه باهم جرو بحث داشته باشیم .میخوام همونجور که با بیبی و کیو راحتی با منم راحت باشی.چی میشه مگه؟

من:اگه سر به سر تو نذارم که همش حوصلم سر میره

خندید و گفت: اخی فدای اون حوصلت شم .مگه دیگه غذاست که سربره؟

من:اها این جوری خیلی بهتره.

جونگ مین:اگه من اینجوری باشم که باز تو احساس راحتی نمیکنی

من:خوب راستشو بگم فکر میکنم که اگه باهات راحت باشم همش مسخرم میکنی

جونگ مین:من قول میدم که مسخرت نکنم تو هم قول بده که باهام دوس شی

من:باشه

و انگشت کوچیکامونو به هم قفل کردیم

خندید..از اون خنده های مرگیش،فوری سرمو برگردوندم.رسیده بودیم.فوری پریدم بیرون از ماشین و دوییدم سمت فی فی و بغلش کردم

من:وای فی فی جونم دلم برات تنگ شده بود

فی فی:منم همین طور عزیزم

دستشو گرفتم بردم پیش بقیه که اون طرف جمع شده بودن

من:اینم فی فی خانوم عزیز ما که دل کیو جونگمونو برده

فی فی سرخ شد و زد تو پهلوم:هیی چی داری میگی؟

خندیدم و تو گوشش گفتم:عزیزم تو حالا باید به رک گوییهای ما عادت کنی تازه اولشه..

من:اینارو که میشناسی اینم جاریت جنی.

فی فی:خوشوقتم جنی.

من:دوس دختر هیونه

جنی: خیلی خوشحالم که کیو دوست خوبی مثل تو داره.امیدوارم باهم رابطه خوبی داشته باشیم

فی فی:منم همین طور.اشکال نداره اونی صدات کنم؟

جنی:خیلی خوشحال میشم.این یورین که هرکاریش میکنم نمیگه

من:اخه جنی باشی بیشتر باهات احساس راحتی میکنم تا اونی

فی فی:به من بگو اونی.هر چی باشه تو از همه کوچیکتری

من:نه من اگه اونی و اوپا صدا کنم احساس میکنم همه ازم بزرگترین و دیگه باهاتون راحت نیستم

فی فی:اینم حرفیه

بیبی:اگه تعارف خانوما تموم شد بریم داخل..یخ زدیم از سرما

من:چه سرمایی هستی تو.در مورد خانوم ها هم درست صحبت کن. بریم تو. و رفتم وسط جنی و فی فی و دور بازوشونو گرفتم و رفتیم تو

کیو:داری کجا میبریش؟

هیون:جنی رو برد.یکی بگیرتش!!

خندیدم و تو گوش دخترا گفتم بیاین سر کارشون بذاریم

جنی و فی فی :باشه

بر گشتمو گفتم:چیکار کنم؟اینا از من بیشتر خوششون میاد تا شما

جنی:راس میگه.با یورین بیشتر خوش میگذره تا تو

فی فی:آره منم موافقم..میخندیم لا اقل که!

من:هه هه هه ..بای بای تا بعد..از 4 فرسخی ما رد هم نمیشین

هیون:یکی اینو بگیره تا من برم سراغ جنی

جونگ مین:عملیات انجام میشود و اومد از پشت بازومو گرفتو کشید

جونگ مین:اینم خانومای شما

من:ااا چیکار میکنی؟ ول کن منو.

جونگ مین:دستور صادر شد که توی انگل رو از اینا دور کنم

همه خندیدیم

فی فی:خیلی خوشحالم که با شماها دوس شدم..معلومه جمع شادی هستین، راستشو بگم اول میترسیدم چون نمیدونستم چجوری باید رفتار کنم ،فکر میکردم خیلی رسمی هستین..

من:نگرانیت الکی بوده..الان فهمیدی که هیچ کدوم مثل آدم نیستن جز من..

یونگ سنگ: گم شو ببینم..

من:دیدی فی فی؟یک نمونه ی کاملا طبیعی

فی فی خندید : ولی خوشم میاد که سرزنده این.

کیو بازوشو گرفت و گفت:اره.تا دوباره منحرفت نکرده بریم

به این ترتیب شب خوب ما سپری شد

فردا اول صبح مدیر جو اومد دنبالم که دوباره بریم عکس بندازیم.منم بی هیچ حرفی دنبالش رفتم .آخه عذاب وجدان داشتم

جونگ مین:کجا میرین؟

من:عکس بندازیم

جونگ مین:منم میام

من:حتما دلت واسه ماریا تنگ شده

جونگ مین:حالا من یه غلطی کردم تو هم هی بگو

من:حقته

جونگ مین:من اگه از فاصله 2 کیلومتری به ماریا نزدیک نشم دلت خنک میشه؟

من:اره خیلی خوبه.اگه یه متر هم کمتر شد من میدونم و تو

جونگ مین: باشه وایسا تا برم حاضر شم

وقتی رسیدیم ماریا و امبر و این دفعه سولی هم بود

از سولی خیلی خوشم میومد

من:سلام سولی جون.خیلی وقته ندیدمت

سولی:منم همین طور عزیزم.خیلی خوشحالم که دیدمت و همدیگه رو بغل کردیم

با ماریا و امبر فقط دست دادم

امبر:نمیشه این جوری که از سولی استقبال کردی از منم استقبال کنی؟

من:آخه آدم هر کس و نا کسی رو که بغل نمیکنه

امبر:باشه رو استیج میبینمت و رفتن 3تاشون

جونگ مین:دوس دارم فکشو بیارم پایین پسره ی آشغال

من:خون خودتو کثیف نکن.فقط حواست به خودت باشه

جونگ مین:هست.تو نگران نباش..

تعجب کردم..تا چند وقت پیش که از این که با ماریا بود ناراحت نبود ولی انگار حالا دیگه نمیخواست ازش تعریف کنه یا حتی باهاش حرف هم بزنه.! یعنی چی شده بود؟؟

 

 

خوب خوب خوب..تموم شد...بای تا بعد

 

 

 




طبقه بندی: عشق پاک،
[ جمعه 4 آذر 1390 ] [ 12:24 ب.ظ ] [ flor ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلاااامممم....اینجا داستانستانه!!!
خوش اومدین امیدوارم خوش بگذره....نظرات و انتقادات و پیشنهادات هم پذیرفته میشود..
تو رو خدا بنظرین ... نمی بخشم کسیو که داستانمو بخونه و نظر نده....
گلبونتون برم من...
بخوشید
نویسندگان
نظر سنجی
??who's the Best female leader/بهترین لیدر دختر از نظر شما کیه؟؟











آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
چت باکس



فروش بک لینکطراحی سایتعکس