تبلیغات
nice storys

nice storys
مهم نیست زندگی رو چجوری شروع کنی...مهم اینه که چجوری تمومش کنی.... 
قالب وبلاگ

سلام..خوبین؟ من که خوبم..

اینم قسمت بعدی داستانم..امیدوارم خوشتون بیاد..ایم قسمتو یه ذره فقط یه ذره بیشتر نوشتم

حالا برین ادامه

کیو گیلاسشو بالا گرفت و گفت: پس به سلامتی همه و این که همیشه باهم باشیم...

همه باهم: به سلامتی...

یه کمی از اون چیزی که داخل لیوان بود خوردم..مزه ی عجیبی داشت ...که یهو احساس کردم معدم داره میپیچه...حالت تهوع شدیدی داشتم..دوییدم رفتم تو دستشویی...عق که زدم خون بالا اومد.......چشام 4تا شده بود از ترس....یه تیر وحشتناکی کشید تو شکمم ....سرم گیج رفت و افتادم..فقط در آخرین لحظه فهمیدم که جونگ مین بالا سرم اومد و داد زد:یورین چت شد؟یورین؟یورین؟

بیدار که شدم دیدم تو بیمارستانم .دکتر اومد بالا سرم و گفت معده ی شما به شدت به الکل حساسیت داره.شانس اوردی که زود رسوندنت وگرنه مرده بودی...ترسیدم و تنم لرزید...وای مرگ...خدا رو شکر...

بچه ها که اومدن داخل...

 یونگ سنگ:خدا رو شکر که چیزیت نشد...

کیو:اره..از دکتر شنیدم..همش تقصیر منه..اگه من گیلاسا رو نریخته بودم تو هم نمیخوردی....

چهرش خیلی غمگین بود

آخی...گفتم :نه اشکال نداره ..کی میدونست اینجوری میشه؟ خودتو ناراحت نکن...

 

همین جوری گذشت..اینم از مشروب خوردن ما....  

یه روز عصر بود حوصلم سر رفته بود هیچکی خونه نبود همه رفته بودن تمرین...یکی در زد ..رفتم سراغ اف اف دید یه خانومی پشت دره .. گفتم کیه؟

خانومه:جنی هستم با هیون کار دارم میشه درو باز کنی؟

قیافش به خبرنگارا نمی خورد.معلوم بود آدم با کلاسیه...

درو باز کردم و رفتم جلو در..دعوتش کردم داخل اومد و روی مبل نشست..بهش گفتم بجا نمیارمتون؟

گفت ولی من بجا میارمت...

-اها؟

-میگم میشناسمت.. تو یورینی..اوپا درموردت بهم گفته...

- اوپا؟ منظورت هیونه؟

- اره دیگه...من و اوپا با هم رابطه داریم ولی هنوز برا مردم علنیش نکردیم...

ازش خوشم اومد

گفتم اهاااا تبریک میگم..

گفت:مرسی..اوپا بهم گفته بیام پیشت تا تنها نباشی...براش مثل خواهر کوچولوشی..

گفتم: مرسی ...اصلا فکر نمیکرد انقدر واسشون مهم بشم....

گفت وای نمیدونی تو که؟همه فکر و ذکرشون شده تو..مدیر جو از دستشون نالش در اومده..میگفت بهشون میگم بیاین یه دور دیگه تمرین کنین ..میگن نه باید بریم خونه یورین خودش تنهاست...حوصلش سر میره....

خندیدم و گفتم:پس با این حساب مدیر جو میخواد سر به تنم نباشه..ولی وقتی باهاش حرف میزنم که این جوری نیست....

جنی : نه اون خودشم خیلی ازت خوشش میاد...

با خودم گفتم خدا رو شکر وگرنه مینداختنم بیرون ..دیگه نمیدونستم چیکار کنم....

جنی:میای بریم پیششون؟

من(با تعجب):کجا؟ سر تمرینشون؟

جنی: آره...فقط باید یه جوری بریم که کسی نفهمه...چون دعوامون میکنن

بهش گفتم:پایه ایااا ناقلااا...؟؟

خندید و گفت پاشو لباستو عوض کن تا بریم...

بلند شدم رفتم یه شلوارک تا رو زانو و یه تاپ نارنجی پوشدم و رفتم پایین..

جنی همین که منو دید گفت:ناقلا...تیپ زدی حسابیااا

خندیدم و گفتم:به پای خوشگلی تو نمیرسم...

و این گونه دوستی ما شکل گرفت......

وقتی رسیدیم جنی دستمو گرفت و برد تو یه رخت کن..

گفت:از اینجا میتونیم ببینیمشون..دارن رقصای آلبوم جدیدشونو تمرین میکنن...

سرمونو از تو در بردیم داخل..اره معلوم بود دارن تمرین میکنن...

یه قسمتشم سخت بود انگار چون هیچکدوم نمیتونستن خوب انجام بدن...بعد از 40 دقیقه جونگ مین که خستگی از سرو صورتش میبارید اومد این سمت...

منو جنی که هول شده بودیم اومدیم برگردیم که یهو با پاشنه تیز کفشم رفتم رو پای جنی... (بیچاره...)

اصلا نتونستم خودشو کنترل کنه و یه جیغ بلند کشید...زود دستمو گذاشتم رو دهنش ولی دیر شده بود و صدای جیغش سالنو پر کرد...

بیچاره داشت میمرد از درد..گریش گرفته بود...

همین موقع جونگ مین که اومده بود این طرف درو باز کرد..

همین که مارو دید گفت شماها اینجا چیکار میکنین؟

به تته پته افتادیم...گفتم:خوب چیزه ااا یه کاری داشتیم ااا...

جنی:من اومدم با اوپا کار داشتم..میخواستم تنها نباشم گفتم یورین هم باهام بیاد..

سرمو تکون دادم در تایید گفته ی جنی..

جونگ مین یه نگاه مشکوکی بهمون انداخت و گفت باشه اگه این طوریه..فقط چند وقته اینجایین؟

من:همش 10 دقیقه هم نمیشه تازه اومدیم...

بیبی که رسید گفت:اینجا چیکار میکنین شماها؟

دوباره جنی براش گفت..همین که حرفش تموم شد بقیه هم اومدن و دوباره پرسیدن:شما اینجا چیکار میکنین؟

من که حوصلم سر رفت گفتم:اوفففففففف چقدر شما میپرسین؟خو همه با هم بیاین که مجبور نشیم 12 بار بگیم....

هیون:چرا 12؟ما که 5 نفر بیشتر نیستیم....

من: چه فرقی میکنه؟هر 2تاش زیاده...منظور نماد کثرت بود...

همین لحظه مدیر جو سرو کلش پیداشد...همین که منو دید گفت:

ااا؟یورین؟تو هم اینجایی؟اومدی تمرین پسرا رو ببینی؟

گفتم:ممنون مدیر جو .نه جنی با هیون کار داشت به من گفت باهاش بیام..

جونگ مین پقی زد زیر خنده..

گفتم:خر بخندد(با عرض معذرت)

گفت:تو فقط بخواه که در مصرف حرف صرفه جوییی کنی ببین کی میذاره؟

هرهرهر خندید و رفت..

ماهم رفتیم رو صندلی نشستیم تا با خیال راحت نگاشون کنیم

من:جنی جونم!!!!خوبی؟واقعا معذرت میخوام!!وقت نشد معذرت خواهی کنم...

جنی:نه گلم اشکال نداره..عمدی که نبود...

من:بازم معذرت میخوام

نگاشون که کردم هنوز داشتن همون حرکتو تمرین میکردن...

با خودم گفتم من از بس نگاه کردم یاد گرفتم و اونا نه...عجبااا؟

بلند شدم که برم مسخره شون کنم که جنی گفت کجا میری؟

من:میرم مسخره شون کنم!!

جنی :چی؟

من:آخه این حرکتو من یاد گرفتم و اونا نه..

جنی:این حرکت خیلی سخته آخه...حق دارن بیچاره ها..

من:کجاش سخته؟این که خیلی آسونه بیا بریم نشونت بدم.........

 

 

اینم از این...نظر .... نظر .... نظر.... نظر......


طبقه بندی: عشق پاک،
[ یکشنبه 10 مهر 1390 ] [ 02:37 ب.ظ ] [ flor ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلاااامممم....اینجا داستانستانه!!!
خوش اومدین امیدوارم خوش بگذره....نظرات و انتقادات و پیشنهادات هم پذیرفته میشود..
تو رو خدا بنظرین ... نمی بخشم کسیو که داستانمو بخونه و نظر نده....
گلبونتون برم من...
بخوشید
نویسندگان
نظر سنجی
??who's the Best female leader/بهترین لیدر دختر از نظر شما کیه؟؟











آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
چت باکس



فروش بک لینکطراحی سایتعکس