تبلیغات
nice storys

nice storys
مهم نیست زندگی رو چجوری شروع کنی...مهم اینه که چجوری تمومش کنی.... 
قالب وبلاگ
سلام بر همگی...من اومدم...
خوبین؟؟؟
خوب اینم پارت بعدی .. فقط تو نظرات بهم بگین که فکر میکنین آخرش چی میشه ..چون داریم به آخرای داستان نزدیک میشیم......
ممنون از همه...نظر یادتون نره...(این دفعه قافیش یهتره)
بدویین ادامه.....

لونا:بچه ها یه خبر دست اول...یورین و جونگ مین  و  کیو جونگ و فی فی با هم دوس شدن

سولی:راس میگی؟تبریک میگم عزیزم

ماریا:چه خوب...باید تبریک بگم نه؟تبریک میگم

یه لحظه ترسیدم... اگه ماریا نقشه ای داشت چی؟

اون همیشه میگفت با خودت زیاد کار ندارم ولی با عشقت کار دارم..چون زجر عشق سخت تر از زجر خود آدمه....

 کریستال:اتفاقا من چند وقت پیش به ویکتوریا میگفتم که عجیبه که یورین با این خوشگلی پیش شما باشه و یکیتون عاشقش نشه

من:مرسی نظر لطفته

لونا: هیونگ جون و یونگ سنگ رو نمیبینم؟کجان؟

جونگ مین:بیبی حالش بد بود نتونست بیاد یونگ سنگ هم پیشش موند

فی فی:خوب بریم سراغ شیرینی

سولی:راس میگه

شب خوبیو با هم گذروندیم و مثل همیشه حسابی به مسخره بازیای جونگ مین خندیدیم

پیش ماشینا...

فی فی:یورین،جنی..هفته بعد تولد دختر عمم که بهترین دوستم هم  هسته میخوام باهم آشناتون کنم میاین باهام؟

من:البته..خیلی خوشحال میشم

جنی:منم هستم فقط چجور دختریه؟

فی فی :یه دختر شاد و سرزنده مثل خودمون.. خیلی هم قیافش شبیه توه

من:شبیه من؟

فی فی :اره

من:پس لازم شد که حتما ببینمش

فی فی: اسمش غزاله و روان شناسی میخونه

جنی:وواااوووهر چی دکتره انگار ریخته تو خونوادتون؟؟

فی فی:آره چون بابا بزرگ مادریم دکتر بوده دیگه همه ی دایی و خاله هام بجز مامانم پزشکن ..حالا هر کدوم یه تخصصی

جنی:شغل خانوادگی!!یه بیمارستان بزنین واسه همتون کار هست

هیون:جنی بریم؟

جنی:اره خیلی خستم..فی فی دیگه ساعت و کجا بریم رو واسم اس کن

فی فی:باشه

منم جنی و فی فی رو بوسیدم و رفتم پیش جونگ مین و باهم سوار ماشین شدیم

جونگ مین:هفته بعد میخواین کجا برین؟

من:تولد دختر عمه فی فی

جونگ مین:هنوز چیزی نشده میخوای منو ول کنی؟

من:ول کدومه؟میخوام برم تولد

جونگ مین:خوب دیگه داری منو تو خونه تنها میذاری و میری

من:الهی عزیزم ...یعنی اجازه ندارم تولد برم؟

جونگ مین:من نمیگم نرو ولی هرجا میری با من برو

من:خوب من خودم هم دعوت شدم  نمیتونم تو رو دعوت کنم که بیا

جونگ مین:اگه خودم بگم؟

من:به کی؟از خودت راه بیوفتی بیای؟

جونگ مین:نه به فی فی میگم منو هم دعوت کنه

من:هر جور راحتی

جونگ مین دستمو گرفت و به صورتم نگاه کرد

من:جلوتو نگاه کن الان تصادف میکنیم

جونگ مین: نمیکنیم..رانندگیم خوبه..راستی تو نمیخوای گواهی نامه بگیری؟

من:چرا خیلی دوس دارم

جونگ مین:بیا الان بریم یه جای خلوت تا ماشینو بدم بهت برداری ببینم چقدر بلدی؟

من:باشه

رفتیم یه جای خلوت و ماشین و بهم داد

میدونین عجیب ترین چیزی که بود چی بود؟این که رانندگیو خوب بلد بودم

جونگ مین:واای تو که بلدی؟

من:انگار تو گذشتم یه چیزایی بودم؟

جونگ مین:اره انگار خیلی دست فرمونت خوبه..انگار باید واسه گواهینامت هم یه پارتی بازی بکنیم

من:خوبه دیگه یه مشکل حل شد

جونگ مین:اینجا بزن کنار

کنار زدم و نگاش کردم...اونم همین جور داشت نگام میکرد

من:چیه؟چرا گفتی بزنم کنار؟

جونگ مین:میخوام نگات کنم

خندم گرفت:خوب یعنی اگه رانندگی میکردم نمیتونستی نگام کنی؟

جونگ مین:دوس دارم وقتی نگات میکنم نگام کنی

من:بیا، خوبه؟ و زل زدم تو چشاش ولی نتونستم زیاد تحمل کنم و زود سرمو انداختم پایین

جونگ مین :عاشقتم ..دیوونتم..دوست دارم ..نمیدونی چقدر زیاد

من:بیشتر از من نیست

جونگ مین: نخیر من بیشتر

من:نه من...اصلا ببینم تو از کی منو دوس داری؟

جونگ مین یکم فکر کرد: فکر کنم از وقتی که باهم رفتیم بیرون و دخترا دنبالمون دوییدن و فرار کردیم

من:من خیلی زودتر از اون موقع که ماریا نزدیک بود از پشت بوم پرتم کنه پایین و با تو برگشم خونه..

جونگ مین:خوب چرا زودتر بهم نگفتی تا دوتامون راحت شیم؟

من:خوب از تو که مطمئن نبودم

جونگ مین:راس میگی اینم حرفیه...

یه دفعه بر گشتو نگام کرد:پس اون موقع چون دستمو انداختم دور کمرت عاشقم شدی؟؟

با تموم قدرتم بهش هجوم بردم و زدمش: من کی اینو گفتم؟

جونگ مین دستمو گرفت و خندید:باشه بابا شوخی کردم...و آروم منو تو بغلش گرفت

جونگ مین:خیلی دوست دارم...من فقط نمیدونم این همه مدت بدون تو چجور زندگی کردم؟

من:با آب و غذا و هوا

جونگ مین: اره دیگه تو حالا آب و غذا و هوامی

من:بریم که دیر وقته و بقیه نگرانمون میشن

جونگ مین:تو هی پارازیت بنداز وسط ابراز علاقه ی من باشه؟؟؟

من:خوب منم دوست دارم عزیزم

جونگ مین:این الان آنتی پارازیت بود؟

خندیدم و گفتم:بریم که دیر وقته و انگار داریم هزیون میگیم

تو خونه...

میخواستم برم تو اتاقم که دیدم جونگ مین اومد کنارم وایساد

من:بله؟کاری داری؟

جونگ مین خودشو بهم نزدیک کرد:منم امشب بیام اینجا؟

من:کجا؟

جونگ مین:تو اتاق تو

من:تا نزدمت برو کنار

جونگ مین:تو رو خدا

من:برو دیوونه

رفتم تو اتاقم و درو روش بستم...دلم واسش سوخت ولی باید حد خودشو میدونست

واسه تولد بود من و جنی و پسرا که  چون جونگ مین خودشو بزور دعوت کرد فی فی بقیه رو هم دعوت کرد آماده باشیم و فی فی بیاد دنبالمون و همه باهم بریم

آماده شده بودم و خودمو یه نگاه تو آینه کردم

یه لباس کوتاه مشکی ساده ..موهاموهم که ریخته بودم رو شونم

از اتاق که رفتم بیرون جونگ مین اومد پیشم و یه سوتی زد:خانومم چه خوشگل شده

من:نه به اندازه ی آقام

بیبی:اینارو چه از هم تعریف میکنه

من:من ازش تعریف نکنم و هندونه ندم زیر بغلش کی ازش تعریف میکنه؟؟اصلا چی داره که ازش تعریف کنن؟

جونگ مین:اصلا منو باش که نمیخواستم ترشیده بشی و اومدم طرفت وگرنه تا حالا بوت 7 ساختمون اون ور تر هم پر کرده بود

جنی:از خداتم بخواد..ولی نخواستی طرفدار زیاد داره ..یکیش خودم..واسه داداشم میخوامش

جونگ مین:هیون جنی رو بگیر وگرنه دیدی یهو دیوونه شدمااا...حالا چشت دنبال زن منه؟؟

جنی:فقط خواستم گوش زدت کنم که قدرشو بدونی

فی فی اومد...

فی فی:بریم؟

هیون:آره

وقتی رفتیم ،مهمونی خیلی خوبی بود

فوری غزال اومد جلو:سلام خوبین؟وای باورم نمیشه یعنی من دارم شمارو از نزدیک میبینم؟؟من از طرفداراتونم

من:شما غزالین؟خیلی خوشحالم که میبینمت..فی فی همیشه دربارت صحبت میکنه خیلی دوس داشتم ببینمت..تولدت مبارک

بعد همه دنبال من تولدشو تبریک گفتن

غزال: ممنون...یورین خانوم در حقم لطف دارین بفرمایین بریم اون ور

رفتیم اون طرف و با چند نفر آشنا شدیم و سلام کردیم

چند دقیقه بعد..

جونگ مین:پاشو برقصیم

پاشدم داشتیم میرقصیدیم که یهو نگام افتاد به بیبی و غزال که داشتن باهم میرقصیدن

من:اون دوتا رو ..انگار خبریه که همچین باهم گرم گرفتن

جونگ مین: نمیدونم..بریم یه سر و گوشی آب بدیم

جونگ مین:به به..غزال خانوم بازم تولدتونو تبریک میگم و امیدوارم چند صد ساله بشین

غزال:واااای چند صد سااال؟مگه میخوام فسیل شم؟؟

بیبی:کاریش نداشته باش یه چیزی واسه خودش میگه

 آشنا شدین؟ss501 غزال:چه جوری با

من:یه حادثه

جونگ مین:ما فعلا باهم هستیم و تو کنفرانس بعدی میخوایم علنیش کنیم

غزال:جدی؟حدس زدم و میخواستم از فی فی بپرسم .. تبریک میگم

من:ممنون عزیزم

خوب تنهاتون میذارم.. باهم خوش باشین

ما که رفتیم...

غزال:خوب داشتیم در مورد عشق حرف میزدیم

بیبی: بله شکست عشقی خیلی سخته

غزال: میتونم حدس بزنم طرف کیه

بیبی:نمیتونین

غزال:یورین خانوم هستن

بیبی:یعنی اینقدر تابلو هستم؟؟؟وای اگه جونگ مین بفهمه ناراحت میشه

غزال:فراموش که نکردین؟من روان پزشکم.. راحت میتونم نگاه هارو تشخیص بدم

بیبی:نمیدونم باید چیکار کنم..کمکم کنین

غزال:این کارت منه هر وقت وقت داشتین بیاین پیش من ..از هیچ کمکی دریغ نمیکنم

بیبی:ممنون حتما مزاحم میشم

اون شب گذشت... ماه ها هم گذشت..آلبوممو هم به خوبی بیرون دادم و با موفقیت و فروش زیاد رو برو شد چون به قول مدیر جو من علاوه بر پسرا دخترا رو هم خیلی جذب میکردم

تو این وسط به دیدن پدر و مادر جونگ مین هم رفتیم و اونا خیلی ازم خوششون اومد و بهم گفتن زیاد برم پیششون...منم خیلی ازشون خوشم اومد..واقعا خونواده ی شادی بودند

آلبوم مشترکمونو هم بیرون دادیم

وقتی برای تموم شدن آلبوم جشن گرفتیم ماریا اومد پیشم و گفت:خوب خوب خوب ...جشن خوش میگذره؟

من:اره..مگه به تو خوش نمیگذره؟؟

ماریا:به من که خیلی خیلی خوش میگذره...این هفته هفته ی آخرته که با عشقتی...قدرشو بدون چون دیگه نمیبینیش...میره هوا...!!!

من:تو کی هستی که میخوای واسه ما تعیین تکلیف کنی؟؟

ماریا:دوشنبه ی هفته ی بعد، تا الان هم چون قرار بود آلبوم مشترکمونو بدیم بیرون صبر کردم وگرنه کارتون تموم بود... فقط بگو میخوای باهم بمیرین یا فقط جونگ مین؟؟اها نه یادم اومد...قرار بود عشقتو ازت بگیرم تا زجر کش شی و بمیری...میدونم چقدر همدیگه رو دوس دارین

من:تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی

ماریا : حالا ببین و رفت

جونگ مین اومد پیشم:ماریا چی میگه که انقدر رنگت پریده؟

من:بریم خونه ،ازت خواهش میکنم...بریم

جونگ مین:باشه الان میریم بزار به بچه ها بگم

رفتیم بیرون...تو ماشین نتونستم جلو خودمو بگیرم و زدم زیر گریه

جونگ مین:چی شده عزیزم؟

همه ی حرفای ماریا رو بهش گفتم

محکم بغلم کرد:عزیزم چیزی نمیشه..مطمئن باش مگه شهر هرته که هر کاری دوس داشته باشه بکنه؟

من:من میترسم...بخدا با تک تک سلولای بدنم ازش میترسم

جونگ مین:ناراحت نباش..من باهاش حرف میزنم و ازش میخوام که کاریت نداشته باشه

من:نه... نه ... نه... نرو پیشش من میترسم..تنهام نذار ..خواهش میکنم ازت

جونگ مین:باشه عزیزم تنهات نمیذارم

رسیدیم خونه با کمک جونگ مین رفتم رو تختم خوابیدم و جونگ مین یه قرص آرام بخش بهم داد ..خوردم ولی دستشو محکم گرفتم تو دستم

من:تنهام نذار اینجا باش پیشم

جونگ مین آروم موهام و ناز کرد:باشه اینجام..پیشتم..راحت باش

کم کم خوابم برد...

بیدار که شدم دیدم کنار تختم همون جور که دستشو گرفته بودم خوابیده

من:جونگ مین...بیدار شو...گردنت درد میگیره

بیدار شد:بهتری؟

من:اره...یکم ولی هنوز میترسم...خواهش میکنم ازم جدا نشو که اگه خواست کاری بکنه دوتامون باهم باشیم

جونگ مین:تو خودتو ناراخت نکن...هیچ کاری نمیتونه بکنه

در زدند

هیون:بیام تو؟

من:بیا

هیون:دیشب چی شد؟زود رفتین؟

جونگ مین:همه بیدارن؟

هیون:اره

جونگ مین:باید یه فکری بکنیم

هیون:در مورد چی؟

جونگ مین:میگم بهتون

رفتیم پایین و جونگ مین قضیه رو تعریف کرد

یونگ سنگ:نمیشه که؟ مگه از سر راه اومدین؟

هیون:من با بابای جنی حرف میزنم ببینم چیکار میتونم بکنم

من:میترسم..اون روانیه

بیبی که این چند وقته با غزال دوس شده بود گفت: باید ببریمش پیش غزال تا درمونش کنه

جونگ مین:اینو ...داره واسه دوست دخترش مشتری گیر میاره..خودشو در مون کرده نه..واسه همین باهاش دوست شده

.

.

.

.

حالا قسمت بعدی ببینین چی میشه؟؟

نظر یادتون نره.....

 




طبقه بندی: عشق پاک،
[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 12:32 ب.ظ ] [ flor ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلاااامممم....اینجا داستانستانه!!!
خوش اومدین امیدوارم خوش بگذره....نظرات و انتقادات و پیشنهادات هم پذیرفته میشود..
تو رو خدا بنظرین ... نمی بخشم کسیو که داستانمو بخونه و نظر نده....
گلبونتون برم من...
بخوشید
نویسندگان
نظر سنجی
??who's the Best female leader/بهترین لیدر دختر از نظر شما کیه؟؟











آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
چت باکس



فروش بک لینکطراحی سایتعکس