تبلیغات
nice storys

nice storys
مهم نیست زندگی رو چجوری شروع کنی...مهم اینه که چجوری تمومش کنی.... 
قالب وبلاگ
سلام بر همگی .... من بعد از حدودا 2ماه اومدم با داستانم
نزینیناااااا دردم میاد...شما که دخترای خوبی هستسن مگه نه؟؟؟
خوب قسمت بعدی قسمت آخره
میخوام بهم بگین حدس میزنین چطور تموم میشه ..باشه؟؟؟خیلی دوس دارم بدونم چه فکری میکنین
خوب بفرمایین ادامه...

رفتیم پایین و جونگ مین قضیه رو تعریف کرد

یونگ سنگ:نمیشه که؟ مگه از سر راه اومدین؟

هیون:من با بابای جنی حرف میزنم ببینم چیکار میتونم بکنم

من:میترسم..اون روانیه

بیبی که این چند وقته با غزال دوس شده بود گفت: باید ببریمش پیش غزال تا درمونش کنه

جونگ مین:اینو ...داره واسه دوست دخترش مشتری گیر میاره..خودشو در مون کرده نه..واسه همین باهاش دوست شده

من:بسه...خواهش میکنم

جونگ مین: بریم بیرون

یهو جنی مثل اجل معلق پرید تو

کیو: جنی حالت خوبه؟؟؟؟

جنی:آره بهتر از این نبودم

یهو زدم زیر گریه

جنی:چی شد؟؟؟؟؟ یورین؟؟؟؟

جونگ مین دستمو گرفت و سرمو گذاشت رو شونش

جونگ مین: یورین چرا این کارا رو با خودت میکنی؟ هیچی نیست..تو رو خدا این کا رو باخودت نکن...حیف این مرواریدا نیست؟؟

جنی :چی شده؟؟یکی به من بگه

هیون همه چیو براش تعریف کرد

جنی: ولش کن بابا .هیچ کاری نمیتونه بکنه...اصلا یه کاری میکنیم..فردا همه با هم میریم جزیره جیجو نظرتون چیه؟؟؟هم یورین حالش بهتر میشه هم من...بخدا افسرده شدم

جونگ مین:آخیییی افسردگیت اینجوریه؟؟ پس سالمیت چه جوریه؟

من:حتما میره خود کشی میکنه از خوشحالی

جنی:ایده ی جالبیه... من گشنمه

هیون:ای کارد بخوره اون شیکمت که از 24 ساعت روز 25 ساعتش گشنه ای...من موندم چطور چاق نمیشی؟؟؟

خنی: به کوری چشم تو ..و زبونشو براش در اورد

خندم گرفت

جنی:برین حاضر شین بریم بیرون دیگه... یه امروزو میخوایم مهمون جیب بیبی خان شیم

بیبی:من؟؟؟ من غلط بکنم تو رو دعوت بکنم

جنی: شیرینیتو دادی؟؟؟

بیبی:شیرینی چی؟؟

جنی:شیرینی دوس شدنت با غزال

بیبی:کوفت بخوری ... نمیدم

جنی یکی زد تو سرشو گفت یه امروز که من افسردم مراعات حالمو بکن و حالمو بد نکن ...

بیبی:هیون خدا به دادت برسه با این افسرده

هیون: غصه خودتو بخور نه منو... من همه جوره دوسش دارم

همه با هم: اااااااااووووووو

بلند شدم

جونگ مین:کجا میری؟

من: میرم لباسمو عوض کنم

جونگ مین هم بلند شد: منم میام

وقتی رفتم تو اتاقم تا خواستم درو ببندم جونگ مین پرید تو اتاق

من:وا این چی طرزشه؟؟

جونگ مین: چی چه طرزشه و درو بست

من:چرا درو میبندی؟؟برو بیرون میخوام لباسمو عوض کنم

جونگ مین اومد بغلم کرد : خیلی دوست دارم بیشتر از اونچه فکرشو بکنی...

یه جوریم شد... با خودم گفتم اگه قراره نبینمش یه مرده ی متحرک میشم... نه ...ماریا خدا لعنتت کنه

جونگ مین منو از خودش جدا کرد و آروم صورتشو به صورتم نزدیک کرد و آروم لباشو رو لبام گذاشت

یهو در باز شد و جنی پرید تو اتاق ...  هول شدیم و از تو بغل جونگ مین بیرون اومدم

جنی: هه هه هه چیکار میکردین؟؟

جونگ مین: همون کاری که هیون با تو میکنه..در ضمن دفعه ی بعد هم در بزن بیا تو

جنی سرخ شد و درو بستو رفت بیرون

خندم گرفت

من: بیچاره .. چرا اینو بهش گفتی؟؟

جونگ مین:تا این باشه دیگه فضولی نکنه...

یهو چشاش پر برق شیطنت شد : خوب کجا بودیم و اومد دوباره بغلم کرد

خندم گرفت :برو کنار این دفعه یکی دیگه میپره تو

جونگ مین:نه دیگه کسی نمیاد

و خواست دوباره لباشو گذاشت رو لبام که در زدند

جونگ مین جدا شد و دندوناشو محکم بهم فشار داد و گفت: لعنت بر خروس بی محل

خندیدم و از تو بغلش بیرون اومدم : بیا تو

جنی:ببخشید که مزاحم اوقات لاو ترکوندنتون شدم ولی جونگ مین ، هیون صدات میزنه...

جونگ مین:باشه میام تو برو

جنی:ولی بهم گفت حتما همین الان تو رو بهش تحویل بدم

جونگ مین: میگم برو میام

جنی:وقت واسه اون صحنه ها زیاده میگم برو کارت داره

تو هم انقدر نخند

من:جونگ مین برو که این امروز افسردگیش عود کرده

جونگ مین زیر لب یه فحشی بهش داد و رفت بیرون

جنی:از دستش راحتت کردم؟؟؟

من:آها اگه من یه وقت تو رو از دست هیون راحت نکردم!!!!!؟؟؟

جنی:فکر کنم به جای این که جونگ مین حالشو ببره تو میبردی؟؟؟

من:جنی گم میشی بری بیرون یا با لگد بیرونت کنم؟؟

جنی: باشه بابا اخمو...من موندم جونگ مین چجوری تحملت میکنه؟؟

من:از هیون که بهتره..شنیدم میخواد سر به بیابون بذاره..فقط یادت باشه قبل از این که بره یه قمقمه آب بهش بده تا با خودش ببره

جنی: دلتم بخواد و رفت بیرون

منم پریدم در اتاقو قفل کردم تا دوباره مزاحم نداشته باشم

رفتیم یه رستوران سنتی کره ای وتا شب بیرون بودیم

فرداش هم رفتیم فرودگاه و جیجو...

خدا رو شکر هم فیفی و هم غزال باهامون اومدن ولی یونگ سنگ بخاطر مصاحبه ای که داشت نتونست بیاد و گفت 2روز دیگه میاد

بعد ناهار منو فیفی و غزال و جنی مایومونو پوشیدیم و رفتیم لب دریا

جنی:یورین بیا این روغن برنزه رو برام بکش

من:مگه نوکرتم؟؟بگو هیون بیاد برای بکشه

هیون :معلومه که میکشم

من:یکی اینو بگیره؟؟

پسرا کنارمون نشستن

جونگ مین در گوشم گفت:تو نمیخوای برات بکشم؟؟

من: جونگ مین از دیروز تا حالا تو یه چیزیت شده هااااا

جونگ مین:چیکار کنم تو رو میبینم دیوونه میشم

من: نه تو رو خدا فعلا دیونه نشو که حوصله ی تیمارستانو ندارم

فی فی:بیاین بریم شنا

من: من پایه ام . از جام بلند شدم

بقیه هم بلند شدن و با هم رفتیم شنا...خیلی خوش گذشت

وقتی برگشتیم فوری پریدم حموم و یه دوش آب گرم حسابی گرفتم

وقتی اومدم بیرون دیدم جونگ مین تو اتاقمه

من:اینجا چیکار میکنی؟

جونگ مین:دلم برات تنگ شده

من:قربون اون دلت برو بده خیاط گشادش کنه

جونگ مین: یورییییین

من:یورین و مرگ... امشب قراره همه بیان تو اتاقم و باهم بخوابیم

جونگ مین: همه؟؟؟همه کین؟؟

من: خوب دوس پسرام

جونگ مین:تو بیخود میکنی

من: واو جو گیرو... بابا فی فی و جنی و غزال

جونگ مین: خوب بگو نیان

من: جونگ میییییین

جونگ مین:خوب بابا رفتم

چند دقیقه بعد بچه ها اومدن... چون تخت بزرگ بود هر 4تا بهم چسبیدیم و خوابیدیم رو تخت

فی فی: یورین... قضیه ماریا راسته؟؟

من: اره... منو تهدید کرده ..خدا میدونه چقدر ازش میترسم

غزال:عزیزم نترس..هرچی تو بیشتر ضعف نشون بدی اون احساس پیروزی بیشتری میکنه..هر چند که شک دارم بتونه کاری بکنه

من: ولی واقعا میترسم...حالا اگه یه وقت کرد چی؟؟؟من میمیرم

تا صبح باهم حرف زدیم و دمدمای صبح خوابمون برد

با صدای این که یکی به در میزنه چشامو باز کردم...دیدم یکی داره محکم به در میزنه... اصلا حال بلند شدن نداشتم ولی مگه ول کن بودن این پسرا.. هر دقیقه یکیمون و صدا میزدن

بلند شدم که درو باز کنم که دیدم فی فی از تخت افتاده پایین و جنی هم این وری شده و پاهای غزال و محکم بغل گرفته و منم که سرمو رو شکم جنی گذاشته بودم... خواب از سرم پرین و بلند شدم و یه چند تا عکس ازشون گرفتم و رفتم درو باز کردم

جونگ مین:چرا درو باز نمیکنین؟؟؟مردیم از نگرانی

خمیازه ای کشیدم و گفتم:تا صبح بیدار بودیم

و برگشتم و دوباره رو تخت خوابیدم

کیو:وای اینا چرا این جورین؟؟؟

بیبی:جنی رو ببین پاهای غزالو با هیون اشتباه گرفته

یهو همه زدن زیر خنده حالا نخند کی بخند

فی فی از تو خواب : خفه شین

غزال یه تکونی خورد و سرشو بلند کرد و با دیدنشون فوری مثل جن زده ها نشست رو تخت و پاهاشو از بغل جنی بیرون کشید

جنی: ااااا بده.. میخوام بغلش کنم

غزال:جنی پاشو که آبرومون رفت...فی فی !!!!

دوباره همه خندیدیم و جنی و فی فی رو بزور از خواب بیدار کردیم ولی خداییش هنوز تو کف خواب بودیما

اون 4 روز جیجو که جیجو بودیم خیلی خوش گذشت و هر لحظه اش یه خاطره شد برامون

دو شنبه بود و من دلم مثل سیروسرکه میجوشید...دیشب اصلا خوابم نبرد

اصلا از اتاق بیرون نرفتم

ظهر جونگ مین اومد سراغم

جونگ مین:بیداری؟من فکر کردم خوابی که نیومدم سراغت

من:امروز 2شنبست

جونگ مین:خوب

من: امروز روزیه که ماریا گفت...

جونگ مین:خوب

من:جونگ مین دارم از نگرانی میمیرم

جونگ مین:هیچی نیست الکی هم خودتو نگران نکن باشه؟؟؟

..

..

..

..

خوب خوب با این که یه ذره کم بود ولی به بزرگواری ببخشید

نظر فراموش نشه

 

 

 


[ شنبه 15 بهمن 1390 ] [ 03:42 ب.ظ ] [ flor ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

سلاااامممم....اینجا داستانستانه!!!
خوش اومدین امیدوارم خوش بگذره....نظرات و انتقادات و پیشنهادات هم پذیرفته میشود..
تو رو خدا بنظرین ... نمی بخشم کسیو که داستانمو بخونه و نظر نده....
گلبونتون برم من...
بخوشید
نویسندگان
نظر سنجی
??who's the Best female leader/بهترین لیدر دختر از نظر شما کیه؟؟











آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
چت باکس



فروش بک لینکطراحی سایتعکس