تبلیغات
nice storys

nice storys
مهم نیست زندگی رو چجوری شروع کنی...مهم اینه که چجوری تمومش کنی.... 
قالب وبلاگ

سلام خوبین؟

من که خوب نیستم...5شنبه باید برم واسه گواهینامه بامتحانم ولی هیچی آیین نامه نخوندم..واسه همین این قسمتو که گذاشتم تا آخر هفته دیگه نمیتونم...

این پارتو به نسبت بیشتر گذاشتم....

ادامه.....نظر.... 

هر روز 8 ساعت کلاس داشتیم..تو اون کلاس حسابی با بچه ها جور شدو بودم تا این که یه روز مایکل اومد پیشمو گفت: یورین میتونم یه خواهشی ازت بکنم؟

من: اگه بتونم حتما ..

مایکل: میشه یکشنبه باهام بیای بریم سینماا..

من:اااا درخواستت یکم عجیب و سریع بود..

مایکل:میدونی که آدم رکیم..

من:مشخصه ..ولی رکیه زیاد بعضی وقتاکار دست آدم میده..

مایکل:اگه از رک بودنم خوشت نمیاد میتونم وقتی با توام کمش کنم..

خندیدم و گفت:مگه آتیش زیر قابله ست که کمش کنی...

مایکل:همین خنده هاته که دل آدمو میلرزونه...آخ ببخشید قرار بود رک نباشم...

لبامو جمع کردم و گفتم : شنبه بهت خبر میدم...

از اون طرف هم احساس کردم ماریا نگران بهمون زل زده......

مایکل یه پسر قد بلند و خوش تیپ و خوش فرم با چشای آبی و موهای بور بود..در نگاه اول چشای درشته آبیش نظرهارو به خودش جلب میکرد...بلکل کسی بود که میتونست به راحتی هر دختری که بخواد رو بدست بیاره...ولی من از اون دخترا بودم؟؟؟؟

وقتی برگشت خونه همه خونه بودن..

من:به به ..چه خبره؟همه جمع شدن اینجا...

یونگ سنگ اومد دستمو گرفت و برد رو مبل نشوند ..

هیون: یه سورپرایز واست داریم..

من:جدی؟چیه حالا؟؟؟

کیو: بحدس؟؟

من: امممم.... نمیدونم چیه یعنی؟

جونگ مین :بیا 20 سوالیش کنیم..موافقین؟

همه با هم:اره خوبه

من:خوب پس؟؟ تو جیب جا میشه؟

بیبی:اره

من:خوردنیه؟

جونگ مین: یکم کمتر به خوردن فکر کن ..باشه؟ نه نیست

من: دوس دارم فکر کنم اصلا به تو چه؟؟چه رنگیه؟

جنی :زرشکی...

من: اون چیه که زرشکیه و تو جیب جا میشه و خوردنی نیست؟جزء لوازم شخصیه؟

کیو: اره

من: مسواکه؟

جونگ مین:خره مسواک جزء سورپرایز حساب میاد؟

من: هیون ببین داره بهم میگه خر...

هیون: مرض داری تو ولش کن دیگه

من:مردم از فکر کردن بسه دیگه بگین...

کیو: اگه بگیم که دیگه بهمون خوش نمیگذره...

من:یعنی دلتون میاد با زجر کشیدن من بهتون خوش بگذره؟؟؟

همه:اره معلومه

جنی: گناه داره عزیزم بیا خودم بهت بگم

کنارم نشست و گفت:ایناها...دا را رانگ.....اینم از پاسپورت و شناسنامه شماااااا.....

من:واااااییییی(با جیغ) مرسی عزیزمم

جنی:خواهش گلکم...

من: چطور فقط تو یه ماه تونستی جورش کنی؟

یونگ سنگ:واسش کاره سختی نیست...

من:چرا؟ چطور مگه؟

هیون:یعنی تو نمیدونی؟

من: نه..

جنی: اخه بابام وزیر مملکته مثلا...

من: دروووووغ!!!!!! نمیدونستم..واسه همین پارتیت قویه پس؟؟؟

جنی:اره..حالا خوبه واسه تو مفید بود...

شناسناممو که نگاه کردم...نوشته بود:

نام:گو یورین

تاریخ تولد:10 نوامبر 1993

جنسیت:زن

نام پدر:گو دونگ جا

نام مادر:گو همی

من:گو دونگ جا و گو همی؟

جنی:مجبور شدیم برا این که جاش خالی نباشه یه چیزی بنویسیم...تو از این روز به بعد یه شهروند کره ای محسوب میشی...

من:مرسی عزیزم ولی ای کاش میتونستم بفهمم واقعا کیم...؟؟؟چشام پره اشک شد...

جنی بغلم کرد و گفت :نگران نباش عزیزم یادت میاد..من مطمئنم....

جونگ مین:ماه دیگه تولدته...باید یه چوکا پارتی بگیریم...

من:هییی فهمیدم معنیه چوکا رو....

من: اها راستی جنی مایکل که تو کلاسمون هست رو که میشناسی؟بهم گفت یکشنبه باهاش برم سینمااا

جونگ مین: چی؟؟؟باهاش بری سینما؟

من: اره..مگه چیه؟ چرا این جوری میکنی؟

جونگ مین:یعنی تو میخوای دنبال هر پسری که بهت گفت بیا بریم سینما راه بیفتی و بری؟

من: چرا انقد داد میزنی؟ اولا من که هنوز بهش نگفت که میخوام برم دوما چه ربطی به تو داره؟

هیون:جونگ مین آروم باش...بیا بری اون اتاق...

تو اون اتاق...

هیون:چرا این جوری جوش اوردی؟

جونگ مین:خوب باید بفهمه که نباید بره..

هیون:خوب چرا نباید بره؟

جونگ مین: چون...چون...نمیدونم؟

هیون:نکنه حسودیت شد؟

جونگ مین:حسودی ؟؟حسودی کجا بود بابا؟؟؟؟؟

این اتاق.....

من:چرا این جوری میکنه؟ اصلا به چه حقی سر من داد میکشه؟مگه فقط درخواسته یه دوست که بریم سینما انقد دادو بیداد میخواد؟

بیبی:آره چون این درخواسته فقط یه دوست نیست...

من:چی؟

بیبی:وقتی یه پسر از یه دختر میخواد که برن سینما یعنی پسره میگه بیا بریم سر قرار و بهش پیشنهاد دوستی میده...

من:جدی؟نمیدونستم من که...!! با فرهنگای شما آشنا نیستم...حتی اگه میدونستم هم حق نداشت باها این جوری حرف بزنه...

جنی:اره حق نداشت.. ولی شاید فکر کرد تو میدونی و میخوای بری باهاش...شاید از رو حسودی انقد داد کشید...

من:حسودی....

باخودم فکر کردم چرا باید حسودیش بشه؟مگه این که بایکی دیگه برم بیرون چه فرقی به حال اون میکنه؟

سرمو بالا گرفتم که چشم به بیبی افتاد که با رنگ پریده داشت نگام میکرد...

تعجب کردم و گفتم :بیبی حالت خوبه؟

گفت: ا..ا..اره خوبم.....بلند شد رفت اتاقش...

همین لحظه جونگ مین و هیون از تو اتاق اومدن بیرون....

جونگ مین با اخم نگام کرد منم سرمو برگردوندم...

یونگ سنگ و کیو جریانو براش تعریف کردند...

یهو اومد جلو پام رو زمین نشست و گفت:یورین جاان؟دونسنگ کوچولو...ببین منو...

نگاش نکردم...

دوباره گفت:ببخش منو ..واقعا نمیدونستم که نمیدونی...

نگاش نکردم باز...

این دفعه چونمو گرفت و صورتمو به سمته خودش برگردوند و گفت:ببخش منو دیگه...قول میدم دوباره بدون مطمئن شدن نحرفم...

من:اگه قول میدی باشه ..ولی بار آخرت باشه هااااا

جونگ مین:باشه قول میدم باره آخرم باشه و انگشت کوچیکشو بطرفم گرفت منم انگشتشو گرفتم و بهم قول داد....

یهو یادم اومد که هیونگ حالش خوب نبود...

من:برم یه سر به هیونگ بزنم ..انگار حالش خوب نبود...

جنی:اره منم حس کردم...بریم پیشش...

همه رفتیم در اتاقش و اوردیمش بیرون و دور هم نشستیم و گل گفتیم و گل شنوفتیم....

روز شنبه....کنار ماریا نشسته بود و داشتم یه سوال ازش میپرسیدم که مایکل اومد پیشمو گفت:چی شد ؟میای باهام؟؟

احساس کردم ماریا عصبی شد و هی پاهاشو تکون میداد...

من:بریم بیرون بهت میگم...

رفتیم پشت در کلاس وایسادم و بهش گفتم...متاسفم من نمیتونم بیام...

مایکل:چرا؟

من:چون تازه با فرهنگ کره ای آشنا شدم و فهمیدم رفتن بیرون یعنی چی...نمیخوام برداشت بد بکنی...

مایکل با یه نگاه ناراحت رفت...

منم رفتم تو کلاس و پیش ماریا نشستم و گفتم خوب کجا بودیم؟

ماریا:هیچ جا(با عصبانیت)...بلند شد و از تو کلاس رفت بیرون..

رفتم دنبالش و تو بالکن پیداش کردم...رفتم کنارش و دستمو گذاشتم رو شونشو گفتم:ماریا؟؟؟؟

محکم دستمو عقب زد و با فریاد گفت:به من دست نزن...

من:ماریا جان چرا این جوری میکنی با من؟مگه من چیکار کردم؟

ماریا :ازت بد میاد..من اول ازش خوشم اومد...چرا عشق منو دزدیدی؟

من:ماریا جون اصلا متوجه نمیشم چی میگی...

که یهو موهامو کشید و به طرف نرده های بالکن هلم داد...نفهمیدم چی شد فقط فهمیدم بین زمین و آسمون معلقم و فقط میله رو گرفتم.....

 

 

 

 

هاهاهاها....گفتم این دفعه یکم تو خماری بمونین...هاهاهاها

حتما نظر بذارین عزیزانم

 

 

 

 




طبقه بندی: عشق پاک،
[ پنجشنبه 14 مهر 1390 ] [ 11:01 ب.ظ ] [ flor ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلاااامممم....اینجا داستانستانه!!!
خوش اومدین امیدوارم خوش بگذره....نظرات و انتقادات و پیشنهادات هم پذیرفته میشود..
تو رو خدا بنظرین ... نمی بخشم کسیو که داستانمو بخونه و نظر نده....
گلبونتون برم من...
بخوشید
نویسندگان
نظر سنجی
??who's the Best female leader/بهترین لیدر دختر از نظر شما کیه؟؟











آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
چت باکس



فروش بک لینکطراحی سایتعکس