تبلیغات
nice storys

nice storys
مهم نیست زندگی رو چجوری شروع کنی...مهم اینه که چجوری تمومش کنی.... 
قالب وبلاگ

سلام.....

ببخشید دیر شد...آخه لبتابم داغون شده بود تا درستش کردم طول کشید....sryyyyy

بفرمایین ادامه...

جونگ مین:خوبی؟چرا این جوری شدی؟؟

من:بریم خستم....

شب که قضیه رو برا بچه ها تعریف کردم...

جنی:میرم ببینم چکارست و اگه تونستم دست به سرش میکنم...

هیون:اره حتما یه کاریش بکن...این روانی خطر جانی داره...

چند روز گذشت...

یه روز نشسته بودم تو خونه که بیبی امد و گفت:یورین...میای باهم بریم خرید؟؟؟

من:خرید؟برا چی؟چیزی لازم داری؟؟؟؟

بیبی:نه میخوام یه چیزی واسه دوس دخترم بگیرم.... یه دختر بهتر میتونه نظر بده...میای باهام؟؟؟؟

من:اره ..چرا نیام؟؟فقط وایسا تا برم لباسمو عوض کنم...

چند دقیقه نشد که برگشتم و گفتم بریم...

رفتیم تو یه پاساژ لوکس....

من:حالا چی واسش بگیری؟؟

بیبی:نمی دونم...تولدشه...

من:میخوای براش عطر بگیر...

بیبی:اون دفعه گرفتم....

من:خوب پس لباس؟

بیبی:خوبه

من:بریم اون مغازه ..همیشه لباسای خوشگلی میاره...

رفتیم تو مغازه هه...خانومه که منو میشناخت...

خانومه:وای خانوم گو خوشحالم که اومدین...خیلی وقت بود نیومده بودین...

من:مرسی خانومه چا...میخواستم لباسای شبتون و ببینم..لطفا جدیدترین مدل هاتونو برام بیارین...

خانوم چا:البته..بفرمایین تو اتاق..

دست بیبی رو گرفتم و بردم تو اتاق....

بیبی:نه بابا واسه خودت اسم و رسمی بیرون کردی...

من:چیکار کنم؟همنشینی باشما روم تاثیر گذاشته...

بیبی:ولی خودمونیما کره ای عالی حرف میزنی...لهجه هم نداری...

لبخند زدم..همون موقع...خانوم چا با یه سری لباس اومد تو...

من:خوب اینم لباس...انتخاب من

بیبی:اگه میتونستم انتخاب کنم که تو رو نمیاوردم...

من:باشه پس ...رفتم یه دور لباسارو دیدم...از 2تاش خیلی خوشم اومد...

یکی صورتی خوشرنگ و کوتاه تا بالای زانو بود دامنش هم یه ذره پف داشت و حلقه آستین با یقه انگلیسی بود و اون یکی سبز پسته ای و دکلته و بلند بود که رو کمرش یه پاپیون گنده داشت...

من:از این 2تا خوشم میاد...حالا اینجا با خودته...یکیشو انتخاب کن...

بیبی:برو پرو کن تا ببینم کدوم خوشگل تره...

من: مگه واسه منه که من پرو کنم؟

بیبی:آخه سایزه توه میخوام ببینم بهش میاد یا نه؟؟

من:ااا پس کرایه مدل بودنمو چقد میدی؟

بیبی:تو برو بپوش..امشب کرایه رو بهت میدم...

رفتم پرو کنم...اول لباس سبزه رو پوشیدم...

بیبی:عالیه...سلیقت حرف نداره ...حالا برو اون یکی...

رفتم اون یکی رو پرو کردم و اومدو بیرون..

بیبی:خیلی خوشگله ...هر دوتاش..انتخاب سخته...به نظر تو کدوم بهتره؟

من:هر دوتاش خوبه...

بیبی:خانوم چا به نظر شما چطور؟

خانوم چا:به نظر من سبزه بیشتر به پوستشون میاد...

بیبی:راس میگه سبزه بیشتر بهت میاد

من:ببین به دوس دخترت میاد یا نه؟

بیبی:من که گفتم..آره میاد...

برو در بیار ...همینو بر میدارم...

وقتی اومدیم بیرون ساعت 1:30 ظهر  بود...

بیبی:بریم ناهار بخوریم؟

من:آره خیلی گشنمه...

رفتیم یه رستوران شیک و یه غذای خوب خوردیم و عصر هم رفتیم پیاده روی...

بیبی:باهم دوس شدیم حالا؟

من:مگه قهر بودیم؟

بیبی:دوس دارم باهات جور باشم...کسی که سنگ صبورت باشه...

من:مطمئن باش اگه یه وقت مشکلی برام پیش اومد میام بهت میگم تا دلداریم بدی...

بیبی:امیدوارم هیچ وقت برات مشکلی پیش نیاد...به ساعتش نگاه کرد...

ساعت 7 شبه بریم خونه؟

من:آره ...مرسی واسه امروز واقعا بهم خوش گذشت...

بیبی:خواهش میکنم عزیزم..

وقتی رسیدیم خونه جلو در که بودیم..

بیبی:وای لباسرو تو ماشین یادم رفت..بیا این کلید تو برو تو تا منم بیام...

من:باشه...درو که باز کردم همه جا تاریک بود...با خودم گفتم حتما کسی هنوز خونه نیومده...همین که کلید چراغ و زدم..

یهو یه چیزی بالا سرم ترکید و بعد همه باهم داد زدن...تولدت مبارک........

من:وای ترسیدم بخدا....

کیو:سورپرایززززز...

نگاه که کردم همه بودن..پسرا..جنی...نهال و شارا..دنیل و مایکل...

خیلی خوشحال شدم...

جنی اومد جلو و محکم بغلم کرد...عزیزم تولدت مبارک..هرچند واقعی نیست ولی فکر کن واقعیه....

من:مرسی نمیدونم چجوری تشکر کنم...

رفتم رو مبل نشستم..

هیون:خوشت اومد؟

من:عالیه انتظارشو نداشتم...

جونگ مین:پاشو ببینم پیرزن..پاشو برقصیم...دستمو گرفت و باهم رقصیدیم...

همه بلند شدن و تا دیر وقت می رقصیدیم...

آخر شب بود که نهال گفت:وای اصلا یادمون رفت که کادو هارو باز نکردی...

یونگ سنگ:آره این همه زحمت کشیدیم...پاشو پاشو بازشون کن...

من:باشه...اول کدومو؟؟

نهال:مال من...باز که کردم یه ست لوازم آرایشی کامل بود

بعد مال دنیل...یه خرس گنده..

مال مایکل...عطر...که 1000 معنی داشت..

یونگ سنگ...دست بند خوشگل...

بیبی...همون لباسه که باهم خریدیم...

من:بیبی اصلا فکر نمی کردم مال خودم باشه

بیبی:خوبه دیگه..مال من مطمئنم خوشت میاد چون خودت انتخاب کردی...

شارا...یه قاب خیلی خوشگل بود

هیون و جنی....باهم یه لب تاب جدید ترین مدلو واسم گرفته بودن..

کیوجونگ...یه دست لباس بود

جونگ مین.....یه گردن بند خیلی خوشگل بود... دوتا قلب که تو هم گیر کرده بودن...واقعا خوشگل بود...

من:وای جونگ مین...خیلی خوشگله..

جونگ مین اومد و ازم گرفت و انداخت گردنم....

جونگ مین:دوس دارم همیشه گردنت باشه...

من:حتما مطمئن باش هیچوقت درش نمیارم...

خم شد و گونمو بوسید...خشکم زد...همه خشکشون زده بود...خیلی ناگهانی بود...

سرم و انداختم پایین و سرخ شدم...

من:دیگه از این کارا نکن...

جونگ مین:ببخشید اگه ناراحتت کردم...

همین طور روز ها میگذشتن و من بیشتر باهاشون جور میشدم....

یک سال گذشت...یک سال بدون کوچیکترین اثری از گذشته....

یه روزداشتم از پله ها میومدم پایین و شعر جدیده پسرارو با خودم میخوندم...رفتم تو آشپز خونه و آب خوردم و بر گشتم پیش پسرا جلو تلویزیون نشستم...نگاشون کردم دیدم همه زل زدن به من...

من:چیه؟چراا این جوری نگام میکنین؟

جونگ مین:الان چی میخوندی؟شعر ما رو؟

من:آها... یعنی بهتون برخورد من شعرتونو خوندم؟

کیو:نه فقط میشه بازم بخونی؟

من:چرا؟بهتون بر نخوره یه وقت؟؟؟؟

جونگ مین:غلط کردم بخون تو...

دوباره خوندم...

هیون:وای چه صدای خوبی داری...

چرا تا الان نفهمیده بودم؟؟؟

بیبی:واقعا صدات قشنگه....

من:چی دارین میگین شماها؟؟؟؟

یونگ سنگ:بیا یه تست خانندگی بده...رقصت هم که محشره....

من:برق گرفتتون؟؟؟یا غذای مسموم خوردین؟؟؟

 رو بکنیم ss601???ss501جونگ مین:بچه ها نظرتون چیه

نهال بهم زنگ زد همون لحظه و رفتم بیرون...

شب که بر گشتم کیو گفت:یورین...دوباره میخونی؟

من:چیه این قدر گیر دادین به من که بخون....خودتون اینقد میخونین بستون نیست؟؟؟؟

جونگ مین:خوب چرا پاچه میگیری؟

من:چون اصلا امروز حوصله ندارم... یه چیزی میگم بهتونااااا

جنی:کاریش نداشته باشین...دستمو گرفت و منو برد اتاقم....

جنی:حالت خوب نیست؟؟؟

من:داروم تموم شده دارم میمیرم از شکم درد.....

جنی:خو اینو بگو...میرم الان واست میگیرم...

من:نه زحمت نکش

جنی:رنگت پریده معلومه خیلی درد داری....الان میرم میگیرم بر میگردم باشه؟؟؟؟

سرمو تکون دادم...

جنی که بر گشت...دارو رو بهم داد و خوردم و بعد با یه دستمال دور کمرمو پیچید...خوابم برد....هیچ خوابی مثل خواب بعد از یه مسکن خوب خوش نیست مگه نه؟؟؟؟؟

صبح که بیدار شدم حالم خیلی بهتر بود...

جونگ مین:سلام کنیم اگه پاچه نمیگیری؟؟

خندیدم و گفتم:معذرت میخوام اصلا دیشت حالم خوب نبود...

بیبی:حالا بهتری؟دیشب که جنی نذاشت بهت سرهم بزنیم...

من:اره ممنون خیلی بهترم...

کیو:چت بود حالا؟؟؟که یونگ سنگ محکم زد تو پهلوش...

فهمیدم و خجالت کشیدم وحشتناک.. ولی به رو خودم نیوردم...زندگی با چند پسر همچین دردسرایی هم داشت دیگه....

هیون:حالا واسمون میخونی؟

من:هنوز شما درگیر اونین؟

هیون:آره بخون لطفا..

من:باشه...شروع کردم به خوندن...

وقتی تموم شد همه برام دست زدن...منم با یه کلاس خودمو خم کردم به نشونه احترام...

رفتم سراغ لب تابم ویه سر داشتم تو خبرا میگشتم که یهو یه چیزی دیدم....

وای...؟؟؟؟رنگم پرید...

باورم نمیشد......ماریا.....خودش بود ....ماریا..... همونی که تا سرحد مرگ ازش میترسیدم....

 

 

هه هه هه هه هه هه حال فعلا منتظر باشین تا ببینین خبر چی بود ؟؟؟؟؟  

بابای  تا بعد.......




طبقه بندی: عشق پاک،
[ سه شنبه 26 مهر 1390 ] [ 02:15 ب.ظ ] [ flor ] [ ideasssssss ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلاااامممم....اینجا داستانستانه!!!
خوش اومدین امیدوارم خوش بگذره....نظرات و انتقادات و پیشنهادات هم پذیرفته میشود..
تو رو خدا بنظرین ... نمی بخشم کسیو که داستانمو بخونه و نظر نده....
گلبونتون برم من...
بخوشید
نویسندگان
نظر سنجی
??who's the Best female leader/بهترین لیدر دختر از نظر شما کیه؟؟











آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
چت باکس



فروش بک لینکطراحی سایتعکس